یک وقت هایی فکر می کنی وقتش است

یک وقت هایی فکر می کنی وقتش است. وقتش است بی هیچ حساب و کتابی، زندگی ات را بچپانی توی یک کوله پشتیِ سال ها خاک خورده، بند کفش هایت را ببندی و بروی. بروی. می دانی که از چه جور رفتنی حرف می زنم؟ نه از آن رفتن هایی که می دانی دو ساعت دیگر، کلید را توی قفل خواهی چرخاند یا انگشت را روی زنگ در فشار خواهی داد. از آن رفتن هایی که هیچ نمی دانی برگشتی دارد یا نه. اگر داشته باشد هم نمی دانی کی. هیچ کس نمی داند. یک وقت هایی فکر می کنی وقتش است خودت را از ریشه بکنی، از زمین جدا شوی و بروی دنبال چیزی جدید، نوری جدید. بلیت یکی از آن هواپیماهای بی مقصد را بگیری و گم شوی بین زمین و آسمان. سر از جهانی دیگر در آوری. نه، از مردن حرف نمی زنم. جهانی دیگر. جهانی که خاکش بویی جدید می دهد. مردمش بویی جدید می دهند. جهانی که در آن رویای مردمش فرق دارد با تو. با رویای دنیای تو.

یک وقت هایی فکر می کنی وقتش است ماسکی جدید به صورت بزنی، لباسی جدید بپوشی و تبدیل به کسی دیگر شوی. کسی که هیچ وقت نبودی. کسی که او بودن را هرگز تجربه نکرده ای. زندگی ات را بریزی توی کوله پشتی دربداغان، موزیکی که هرگز نشنیده ای را پلی کنی و راهی روستایی بی نام و نشان در چین شوی. با زبان بدن، سراغ پیرمردی را بگیری که قرار است به تو نفس کشیدن را یاد دهد. و تو بعد از روزها و ماه ها تمرین، یاد بگیری جوری نفس بکشی که هرگز نکشیده ای. جوری ببینی که هرگز ندیده ای. هرگز.

یک وقت هایی فکر می کنی بس است. یکجا نشینی بس است. فکر می کنی وقتش است دامن چین دار چهل تکه ات را بر تن کنی، چهل تکه وجودت را سوار کاراوان نقاشی کرده ات کنی و راه بیفتی. کولی وار. بروی و نمانی. اهل رفتن باشی و اهل هیچ جا نماندن. یک وقت هایی جسمِ یکجانشین عقب می ماند از روحِ کولی. یک وقت هایی جسم، بی روح می ماند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *