یک داستان عجیب !

چند سال پیش ، مادرم میخواست برای یک امر ضروری ، به یک سفر یک شبه برود و برای همین من و خواهر بزرگترم ، تا سه صبح بیدار ماندیم که بدرقه ش کنیم .

از آنجا که در فرهنگ ما رسم است که پشت سر مسافر آب ریخته شود ، من و خواهرم خانه را ترک کردیم و همراهمان هم دو چیز داشتیم : ظرف آب و کلید خانه (که اتفاقا به سوئیچ ماشین هم وصل بود) ؛

آب را ریختیم و مامان رفت . حالا ما مانده بودیم و کلید ها و ظرف خالی . برگشتیم به سمت درب و بعد من رفتم که آن را باز کنم اما هر چه تلاش کردم ، موفق نشدم . خواهرم کلید را از من گرفت و او هم برای مدتی زورش را زد اما درب به طرز عجیبی باز نشد که نشد .

می توانستیم در بزنیم . بابا در خانه بود اما از آنجا که آن موقع ها خیلی رفتار دوستانه ای نداشت جفتمان این کار را گزینه آخرمان میدانستیم و حتی حاضر بودیم در خانه همسایه مان بخوابیم ، اما آن وقت شب ، زنگ خانه را به صدا در نیاوریم.

اولین فکری که به ذهن من زد این بود که برویم در ماشین و تا صبح صبر کنیم . ابتدا خواهرم کمی مقاومت کرد و سعی کرد که راه دیگری پیدا کند اما از آنجا که تلاشش بی حاصل بود ، فکر من را عملی کردیم و رفتیم پارکینگ و نشستیم در ماشین و بعد کم کم ، چراغ های پارکینگ خاموش شد .

آن موقع دوره ای بود که من و خواهرم هر شب فیلم ترسناک تماشا میکردیم . همه را دیده بودیم ! از آنابل و احضار و کینه بگیر تا پارانورمال اکتیویتی و هول دان (مینی سریال ایرانی) ؛ تفریحات مسخره ی نوجوانی مان باعث شد نتوانیم در پارکینگ تاب بیاوریم و هر دو از ترس رفتیم توی راه پله !

چیزی حدود نیم ساعت هم در راه پله نشستیم تا بلکه اتفاقی بیفتد و در طی این اتفاق به نوبت ، هر کداممان سعی میکردیم که با کلید درب را باز کنیم اما هرچه کردیم ، فرجی نشد .

دیگر خسته شده بودیم . زمستان بود و هوا سرد و ما هم در حال یخ زدن . چاره ای نداشتیم ؛ باید بابا را بیدار میکردیم .

با خودم فکر کردم چه چیز هایی میتواند در انتظارم باشد . به هیولایی که میخواست از خواب بیدار شود و بیاید درب را باز کند فکر میکردم . لحظات عصبانی شدنش را تصور کردم . اصلا دوست نداشتم چنین کاری کنم . اما چاره چه بود ؟

بالاخره خواهرم از جا بلند شد و زنگ زد . دفعه اول بابا بیدار نشد .

دفعه دوم هم اتفاقی نیفتاد .

اما دفعه سوم ؟ صدای پا شنیدیم . صدای پای آن غول وحشتناکی که داشت نزدیک می شد . فاجعه بار بود ، نباید این کار را میکردیم . داشتم دیوانه میشدم ، یعنی چه چیزی انتظارم را می کشید ؟

چند ثانیه بعد ، بابا درب را باز کرد و به ما نگاه کرد ؛

بعد بدون اینکه حرفی بزند برگشت به تخت خواب !

این خاطره کاملا واقعی ، و تجربه شخصی من بود . هیچوقت فراموشش نخواهم کرد زیرا چیزی به من یاد داد که در اکثر بحران های زندگی ام از آن استفاده کرده ام .

زندگی میتواند بی رحم باشد . خیلی بی رحم ؛ آن قدر که با یک تکان ساده همه چیزت بریزد زمین و متلاشی شود . اگر بنشینی و فکر کنی ، زندگی میتواند کار هایی با آدم بکند ، که هیچکس دیگر نخواهد توانست .

اما آیا صرف اینکه چیز های بد میتوانند رخ بدهند ، دلیل بر رخ دادنشان می شود ؟

در همین خاطره که تعریف کردم ، من و خواهرم قبل از اینکه بخواهیم در بزنیم ، مدام به خشم بابا و اینکه چه اتفاقاتی میتواند بیافتد فکر میکردیم . آنقدر از آن چیزی که در ذهنمان بود میترسیدیم که حتی قبل از آنکه چراغ های پارکینگ روشن شود ، حاضر بودیم در ماشین بخوابیم !

اما وقتی در زدیم ، پشت در هیچ چهره ی وحشتناکی نبود . هیچ شخصی انتظار آمدنمان را نمی کشید که بعد بخواهد تنبیه مان کند . همه ش تصورات ما بود . تصور ما از اینکه زندگی چقدر میتوانست در آن لحظه مزخرف باشد .

واقعیت اینست که زندگی آنقدر هم که فکر میکنیم بدنبال عذاب دادنمان نیست . شاید بعضی وقت ها سخت و طاقت فرسا به نظر برسد ، اما معمولا ، نتیجه با آنچه که ما به آن فکر میکنیم متفاوت است .

اضطراب و استرس و حملات وحشت (Panic attacks) ، نتیجه این گونه تصورات غلط ذهن ما هستند که با ریشه دوانی در وجودمان ، فرصت چشیدن طعم خوب زندگی را از ما می گیرند .

بسیاری از اوقات خیلی از چیز هایی که به آنها فکر میکنیم ، حتی اتفاق هم نمیفتند . آن غولی که در زندگیت داری ، احتمالا خیلی ساده بیاید درب را باز کند و برود . این تو بودی که نزدیک یک ساعت را بیرون خانه ، در سرما نشستی و مشغول دامن زدن به افکار خودت بوده ای .

خیلی وقتها که مردم من را در خیابان مشغول فکر کردن میبینند ، به سراغم می آیند و میگویند که : نگران نباش ؛ (چیزی که بهش فکر میکنی) هیچوقت قرار نیست اتفاق بیفته !
...
هیو لوری - بازیگر نقش دکتر هاوس که به بد بینی شهرت دارد .

بیخیال فکر کردن راجع به زندگی شو ، و ریسک پذیر باش . اجازه بده که دنیا روی واقعی خودش (که اتفاقا روی خوشش نیز هست) را به تو نشان بدهد . دست از تفکرات عجیب و پر از اضطراب خودت بردار و به زندگی کردن بپرداز ، من هم کمکت میکنم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *