یعنی میشود روزی برسد که همه ی عکسهایت را من بگیرم

یعنی میشود روزی برسد که همه ی عکسهایت را من بگیرم

که همه ی عکسهایت را من داشته باشم.

که در کافه هایِ شلوغ یا در ترافیکِ اوضایَت ناخوداگاه ازت عکس بگیرم و به وقتِ ناراحتی هایت نشانت بدهم و بگویم ببین آن زمان همین شکلی بوده ای....

میشود که هرکسی از راه میرسد حالِ خوبت را به گوشَش بگویم,

که بی غم ترین موجودِ دنیاست...

پیشِ من است...

جایش خوبِ خوب است...

یعنی میرسد آن روز که همه ی عکسهایت در اولین برف سال

اولین باران و اولین نو شکوفه های بهار را من داشته باشم.

و هر کسی از تو سراغی عکسی اگر گرفت با خنده بگویی ...

دستِ استعمار گرِ من است...

میشود روزی برسد که دستهایت لابه لایِ دست هایِ من جای خشک کند و سرت رویِ شانه هایم.

که حرفهایت فقط برای من باشد

صدایِ بلندِ خنده هایت فقط هوش از سرِ من ببرد.

که آدرسِ چشمهایت را فقط من داشته باشم.

حالِ بد و خوبَت را من بدانم.

میشود روزی در لابه لایِ روزمره گی هایت دلت بی هوا هوایَم را بکند و دلتنگی امان از نفس هایت در بیاورد که مرا داشته باشی.

که تو را امن و مطمعن داشته باشم.

میشود روزی برسد که همه ات تمامِ من باشد و ترسِ نداشتنت روحَم را زخمی نکند.

و دلیلِ همه یِ حالِ خوبَت فقط من باشم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *