گنگ خواب دیده


من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش (؟)

احساس بیکرانگی که در هر انسانی گاه و بیگاه قد می کشد و در جان های حسّاس و گیرنده های قوی بیش از بقیه وزش و تپش می گیرد چیزی نباید باشد مگر آن خاطره ی ازلی که با انسان پا به پا می آید و هیچ کجا او را فرو نمی هلد. آن پیوستگیِ دوش که انسان با اصل و بنیاد و خاستگاه و خانه ی امن و سلامِ خود داشت و آن شیرمستی ها که انسانِ کودک وشِ آسمانی – و نه این انسان واره ی مکرآموخته ی خاک آلود- در چمن پوشِ حریم های آشنای پیش از هبوط تجربه می کرد، هر از گاه، تلنگری لبر انسانِ اکنون جدا مانده از اصل می زند و خُردک خُردک از دیده ها و شنیده ها و تجربه هایش در جهانِ پیشین فرایاد او می آورد.

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش... (مولوی)

حیفا پاکی و سپندی و شستگی روح آدمیزاد که محکوم به افتادن در این خاکدان شد و آرام آرام چنان به موطن جدید خود خو گرفت و حجاب روزمرّگی وتکرار بر چشم هایش پرده انداخت که دل کندن از آن نمی تواند...!

تو را ز کنگره ی عرش می زنند صفر

ندانمت که در این دامگه چه افتاده ست (حافظ)

روح، بخصوص روحی که در ذات خود حسّاس و اثرپذیر باشد یا روحی که به یاری مجاهدت و مراقبت صیقل خورده باشد خواه ناخواه یاد هندوستان خود می کند و از غریبگی در این پس کوچه های ناآشنا ناله می زند:

این خانه قشنگ است ولی خانه ی من نیست

این خاک فریباست ولی خاک وطن نیست (دکتر فرشیدورد)

اما حالا که بنی آدم به جرم گناه نیای خود – که نمی دانیم در اصل چه بود و سیب و گندم هم تمثیل هایی بیش نیست- محکوم است که خواه ناخواه در این سرا بماند و بزید و تاب آورد، چراغی فراراه می جوید و راهی ز بیره می پوید. دین پدید می آید: یهود، زرتشت، مسیح، اسلام.... هر یک به شکلی راه و چاه را به آدمیزاد نشان می دهند و شایست نشایست را. تفاوت ها و لایه های دیگرگونِ بیرونی هم در این آیین ها همه، در سطح است و بُن مایه ی تمام آنها رسیدن به ذات بلندِ جوهره ی هستی و دارنده ی مدارِ هر چرخنده و گردنده و جنبنده است و شیوه ی نیک زیستن و نیکو برآمدن. حتی آنها که مذهب ها را از بن انکار می کنند و در آسمانی بودن آنها تردید دارند بر نیروی اصلاح کننده و جهت دهنده ی آنها همداستانند. اختلاف در سطح هم اگرچه کشمکش ها و گیر و دارهایی خسته کننده را به وجود آورده، هیچکدام تفاوتی را در شالوده و سنگ بنای نخستین ثابت نمی کند.

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند ( حافظ)

اینها همه درست، امابازهم چیزی کم است انگار...؟ باز هم آن روح های عاصی و زنجیرگریز، آرام و رام نمی شوند. پناهگاه آسودن و آرامش و رامشی نمی بینند که محکم و دودستی به آن بچسبند. مرغ در قفس مانده ای را می مانند که سر و پر و بال به دیوار زندان می زنند و پر می ریزند و پرواز نمی آموزند.

حیف است آدمی با این پایه توانایی که اینقدر حقیر می شود گاهی هستند صاحبان "نفس های مطمئنه" که "خاک را به نظر کیمیا کنند" و چشم هاشان تا جاهایی را می تواند دید که دیگران نمی توانند اما حرف از آن استثناها نیست. حرف از آن چهارپا سیرتان آدمی صورت هم نیست که "خور و خواب و خشم و شهوت" می شناسند و دیگر هیچ. دنبال نمونه های انگشت شمار از جان های شیفته و رومانتیک و سانتی مانتال و روشنفکر و اندیشمند هم نباش. صحبت از کسر بزرگی از انسان هاست که گاه و بیگاه گزشی آشنا احساس می کنند و می گذرند. ولی جای آن گزش در تهِ وجودشان باقی می ماند. گاهی هم گنگ خواب دیده ای سر در گوششان فرو می کند ولی هر چه تلاش می کند صدایی مفهوم از دهانش بیرون نمی آید؛ یا آن گوش ها نمی شنوند.

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

(حافظ)


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *