گرسنه-۲۱

نوشتن عنوان برای عکس(اجباری)
نوشتن عنوان برای عکس(اجباری)


داژو درِ زنگ زده ی قلعه را باز کرده بود.پشت در مردی با لباس های کهنه،موهای جو گندمی و چشم های خاکستری ایستاده بود....پراگ.

جلوی خودم را گرفتم که جیغ نزنم.

پراگ تا چشمش به من افتاد لبخند ترسناکی زد. دستش را بالا اورد و گفت :«سلامم رایا جون!»

داژو همین طور که تلاش می کرد در زنگ زده را روی پراگ ببند بهش گفت:«هویی!تو کی ای؟چه مرگته؟!»

داشتم می افتادم زمین. میخواستم خودم را جمع و جور کنم اما نتوانستم. خواستم برگردم توی اتاق نایریکا و در را قفل کنم اما قلعه انقدر راهرو داشت که فراموش کرده بودم از کدام راهرو باید بروم. شانسی دویدم توی یکی از راهروها.

داژو سرم داد زد:«چت شددد.....؟؟؟؟!!؟؟»

جوابش را ندادم و سریع تر دویدم.چطور تا اینجا آمده بود؟ از کجا می دانست این جایم؟ چرا ولم نمی کرد؟ حالا که از دستش فرار کرده بودم باید خیلی خیلی بیشتر از قبل به خونم تشنه شده باشد. پس چرا داشت اینطوری میکرد؟

رسیدم به یک در.بازش کردم و پریدم تویش و بلافاصله در را بستم.

اتاق شبیه یک انباری بود و یک لامپ از سقفش آویزان بود.توی تاریکی کلید لامپ را پیدا کردم. بعد از روشن شدن چراغ متوجه مایع چسبناک و استفراغ مانندی شدم که روی دیوار ها و کلید ریخته شده بود.

اهههخخ قبل از اینکه بالا بیاورم دستم را مالیدم به لباسم.(لباسم نو بوددد😢)

ایییییییییییی

چندتا رتیل خیلی خیلی بزرگ توی مایع چسبناک وول می خوردند و دست و پا می زدند.

کاد با چه منطقی گفت به اینجا عادت می کنی؟/:

رفتم یه گوشه انبار که عنکبوت های کمتری پارتی گرفته بودند. تصمیم گرفتم یکم اینجا بمانم که ذهنم از پراگ آرام بگیرد. نشستم و دست کردم توی جیبم.نامه ی مچاله شده را در آوردم و با دقت بازش کردم که بیش تر از این پاره نشود. دست خط نامه خیلی خیلی ناخوانا بود.چندجایش سوخته بود و پاره شده بود.

نوشتن عنوان برای عکس(اجباری)
نوشتن عنوان برای عکس(اجباری)


رنگش انقدر پخش شده بود که اصلا نمیفهمیدی با چه چیری نامه را نوشته اند(یا من نفهمیدم-._-.)

می دانم که نمی توانید بخوانید.تلاش نکنید😂

فقط چشم های تیز و رمزگشای من می توانند نامه را بخوانند.

خب بیا

ر..روکاس ...ع......عر؟عد...عز....عزیزم...روكاسِ عزيزم،.......من...نه....می....می د....می...چی؟!...................




پس از دقیقا بیست و هشت دقیقه تلاش و جهاد و توانستم تمام نامه را بخوانم.البته حالا همچين چيز مهمى نگفته بود ولی خب حالا چون دارید خیلی خواهش میکنید میگم.

..”روکاس عزیزم

می دانم هنوز ازم متنفری،حقم داری.حتی خودم هم از خودم متنفر شدم.چند وقت است که از پدر پیرت خبری نمی گیری؟مهم نیست،نامه را فقط به قصد احوال پرسی که ننوشتم . برای این نوشتم که بهت هشدار بدم.بگم (سوراخ شده بود نفهمیدم این کلمشو🤨) اونجایی که هستی جای امنی نیست . آدم های زیر دستت آدم هایی نیستن که بتونی بهشون اعتماد کنی، آدمای کثیفی هستند. گروهی که ساختیم رو هم بی خیال شو.دیگه به دردمون نمی خوره. به حرف های من گوش کن.لجبازی نکن.چون این تنها کاریه که از این جا می تونم انجام بدم. همون قدر که تو از من متنفری من همون قدر دوستت دارم.

خداحافظ”

روکاس کجا بود؟کی بود؟ چرا روکاس باید از کیلن متنفر می بود؟


چیز لزجی افتاد روی سرم. احساس کردم دارد روی سرم حرکت می کند. خشکم زده بود و لحظه ای بعد.. رتیل یکی از پاهای نفرت انگیزش را گذاشت روی پیشانیم. یک دفعه ای انگار که وحشی شده باشم از جایم پریدم و به طرز احمقانه ای به این ور و آن ور دویدم اما رتیل چسبیده بود بهم و داشت می آمد روی صورتم.

:«اهههه هههههه تروخدا گمشوووووووووووووووووو»

در را باز کردم و دویدم بلکه کسی پیدا شود که آن رتیل کریه را از روی صورتم بردارد.

:«گمشوووووو وللل کننننننن»

لوس نیستم اما واقعا اشکم درآمده بود. بدن سیاه رتیل جلوی چشمانم را گرفته بود هیچ چیز نمی دیدم.فقط بی هدف می دویدم و دنبال راهی بودم که برش دارم. یک دفعه احساس کردم زیر پایم خالی شد و خوردم زمین.چند بار غلت زدم و باز افتادم زمین.انگار داشتم از راه پله پرت می شدم پایین.

صورتم محکم خورد به دیواره ی راه پله و آرنجم(اره قشنگ اون استخونه😑) بین پله ها گیر کرد و صدای قرچ داد.

و آن رتیل کثافت هنوز روی صورتم چسبیده بوددد

به ته راه پله رسیدم و برای بار اخر با صورت خوردم زمین.

-هی....رایا چی کار میکنی؟

صدای نایریکا بود.

دست آورد و رتیل را از روی صورتم جدا کرد(هنوز زنده بود بی پدر/:)

نایریکا گفت:«اه....این چیه گذاشتی رو صورتت..؟!»

دست و پام انقدر درد می کردند که صدایم در نمی آمد.سه بار هم با صورت خورده بودم زمین.

نایریکا دوباره پرسید:«برای چی خودتو از پله ها پرت کردی پایین؟؟مگه مرض داری؟»

به سختی بلند شدم و همین طور که ارنجم که می سوخت را میمالیدم گفتم:«...»

(هاها هیچی نگفتم😂)

رتیل را پرت کرد آنطرف وگفت:«خیلی خب فعلا این دیوونه بازی هارو ول کن بیا ببین این یارو باهات کار داره.»

-ک...کدوم یارو؟

-همین احمقه که میگه فامیلته

-ببین...جون من اینو یجوری ردش کن بره

-چرا؟

-این میخواد منو بکشه تا منو نکشه ول نمیکنه.

-یعنی چی؟

-نمیدونم اصلا چجوری پیدام کرده...

نایریکا آرام گفت:«ای بابا....من تازه داشتم دنبال یه راهی میگشتم به کاد ماجرای کیلنو بگم..»

-وای هنوز بهش نگفتی؟

-نه بابا این بفهمه کیلن مرده اینجارو به اتیش میکشه


صدای کاد از کمی دور تر بلند شد:«ریکا..مگه نرفتی رایا رو بیاری؟!؟منتظریما!»

نایریکا نگاهی به صورت و لباس استفراغیم انداخت.بعد دستم را گرفت و کشید که ببرد پیش کاد.

کمی آن طرف تر،

پراگ و کاد، دست پشت شانه هم انداخته و بلند بلند می خندیدند.

خدای من خدای من..

پراگ چشمش به من افتاد و با خوشحالی گفت:«رایا!عزیز دلم!»

امکان ندارد این چیزی جز یک کابوس وحشتناک باشد.امکان ندارد.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *