کلیسای زیبای من

اول راهنمایی بودم. مدرسه‌ی ابتدایی‌ام دو سه کوچه با خانه فاصله داشت اما مدرسه‌ی راهنمایی‌ام دور بود. برای رسیدن به آن باید دو بار خط اتوبوس یا سه بار خط تاکسی عوض می‌کردم. اصولا در همدان هر جا که بخواهی بروی دو مسیر را باید طی کنی. مسیر اول از جایی که هستی به میدان امام و مسیر دوم از میدان امام به هر جایی که مقصد توست. برای همین یک بار موقع رفت و بار دیگر موقع برگشت از میدان امام می‌گذشتم.

آن روزها و ماه‌های اول، دور شدن از خانه با حس لذت بخشی برایم همراه بود؛ حس داشتن استقلال و بزرگ شدن و کشف راه‌ها و مسیرها و دنیای تازه. همه‌ی مسیر رفت و برگشت را ساختمان به ساختمان و درخت به درخت و سردر به سردر حفظ بودم. به مدت هفت سال دیدن آن‌ها و دقیق شدن در کوچک‌ترین تغییراتشان کار هر روزه‌ام بود. من دیوانه‌ی ساختمان‌ها و داستان‌ها و تک‌تک آجرهایشان بودم. آه از این شهر و بناها. آه از حافظه‌ی سنگ‌ها و آجرها و درخت‌هایش. کافی است آرام و ساکت در گوشه‌ای بایستی تا همهمه‌ها و صداها و آواهایی را که در طول هزاره‌ها و قرن‌ها و سال‌ها در دل خود پنهان کرده‌اند، برایت زمزمه کنند. شهری مدفون شده در زیر زمین و شهری زنده و پویا بر روی زمین. اگر کمی بیشتر دقت کنی می‌توانی حضور ارواحی را درک کنی که ساکنین گذشته‌ی شهر بودند و حالا داستان‌ زندگیشان را برای تو می‌گویند. به الوند که نگاه کنی حتی می‌توانی صدای تیشه‌ی مردمان نخستین را بشنوی که شیر سپیدیال را از تکه سنگ ماه‌گون الوند می‌تراشند تا محافظ شهرشان باشد. می‌توانی صدای سم اسبان و چکاچک شمشیرها و هجوم دشمن را بشنوی. هنوز کودکان در شهر مدفون شده در زیر زمین مشغول بازی هستند و هنوز حیات در آن جریان دارد. خاصیت این شهر است که مردمان و یادها و خاطره‌هایشان را در حافظه‌ی سنگ‌ها و آجرهایش حک می‌کند و تا همیشه زنده نگهشان می‌دارد.

بناهای دور میدان امام باشکوه بودند و زیبا و باوقار. در 6 خیابان منشعب شده از این میدان ساختمان‌های قدیمی‌ای بودند که در و پنجره‌هایشان چوبی و سقف‌هایشان هم تیرچوبی بود. با آنکه متروکه بودند اما هنوز زیبا بودند و پر از داستان. من دیوانه‌ی این ساختمان‌ها و بناها بودم و سیر نمی‌شدم از دیدن هر روزه‌ی آنها.

در بین همه‌ی این ساختمان‌ها اما ساختمانی بود محجوب و دلبر که با همه‌ی آن‌ها تفاوت داشت و از همان نخستین دیدار مرا شیفته و عاشق خود کرد. برای دیدنش باید سمت چپ اتوبوس‌های خیابان شهدا می‌نشستی و ردیف صندلی‌ای را انتخاب می‌کردی که روبروی کوچه‌ی سرگذر یا درز بین دو ساختمان بالای گذر شهید همه‌کسی باشد تا از شیشه‌ی اتوبوس و لابه‌لای ساختمان‌های آن سمت خیابان بتوانی سقف شیروانی و نوک برج ناقوسش را ببینی. همان برج زیبای منشوری شکل که بالای آن صلیبی قرار داشت و زیر سقفش پیش‌ترها ناقوسی آویخته بود.

آن روزها هیچ تصوری نداشتم که این بنای قدیمی در کجا قرار دارد که اینقدر بلند است و اصلا چه استفاده‌ای از آن می‌شود و آیا مالکی دارد یا به حال خود رها شده است!؟ من فقط دوستش داشتم و از بزرگ‌ترین لذت‌هایم نشستن با خستگی بعد از مدرسه روی صندلی اتوبوس و نگاه کردن به آن و حرف زدن با او بود. این علاقه و حس از کجا می‌آمد، هیچ‌گاه نفهمیدم. برایش از مدرسه‌ی جدید و اتفاقاتش می‌گفتم یا از آینده و رویاهایم یا حتی افکار و رازهای مگویم. بنای عجیبی بود. با همه‌ی قدیمی و متروکه بودنش اما زنده بود. همچون پیری سالخورده با موهایی سپید و ردایی بلند که در ایوان خانه روی صندلی‌اش نشسته و تاب می‌خورد و با پیپی در دست به دوردست‌ها، به تویی که آن سمت ساختمان‌ها و خیابان روی صندلی اتوبوس نشسته‌ای، نگاه می‌کرد. نگاهش نافذ بود و گیرا. در برابرش شرم حضور داشتی اما آن گونه نبود که نتوانی حرف‌هایت را بر زبان بیاوری.

عجیب مهربان بود و پر از آرامش و تو به شدت دلت می‌خواست که در آغوشش بگیری و آرام شوی در پناه ردای بلندش. کلیسا گوش شنوای همه‌ی حرف‌ها و صحبت‌ها و داستان‌هایم بود و می‌دانم چیزهایی از من در خاطر دارد که حتی خودم آن‌ها را فراموش کرده‌ام.

کلیسا از آن ساختمان‌هایی بود که از بلندی‌ها و ارتفاع‌های شهر به راحتی دیده می‌شد و می‌شد که همچون آرامگاه بوعلی با دست نشانش بدهی و بگویی که بالای تپه هگمتانه بین خیابان شهدا و اکباتان آن ساختمان را می‌بینی؟ همان کلیسای دوست‌داشتنی من است و بی‌اختیار از راه دور ببوسی‌اش.

بعدها فهمیدم که اسمش کلیسای استفان گریگوری است و راه رفتن به آن و دیدنش را پیدا کردم اما با همه‌ی علاقه‌ای که به این کلیسا داشتم و دارم، هیچ‌گاه نخواستم که از نزدیک ببینمش. نخواستم که آجرهایش را نوازش کرده و هوای درونش را نفس بکشم. دوستش داشتم اما از دور و با فاصله. مثل عشقی که می‌ترسی از نزذیک شدن به او و سوختن در هرم حضورش و قانعی به لذت از دور دیدن و از دور عشق‌بازی کردن با خیالش. یا شاید آنکه می‌ترسی از نزدیک شدن و رسیدن به شناخت و آنگاه فرو ریختن همه‌ی رویاها و تصورات خود ساخته‌ات از معشوق.

من بارها او را در خواب دیده‌ام. در خواب دیده‌ام که از پله‌های بسیارش بالا رفته‌ام و صدای ناقوسش را شنیده‌ام و در حریمش پناه گرفته‌ام. بارها در آن دست رویاهای خاصی که نمی‌شود از آن‌ها گفت و نوشت دیده‌ام که در آغوشش گرفته‌ام و وه که چه دلپذیر بوده‌اند این دیدارهای در رویایم.

هر چند من کلیسایم را همان گونه که بود بیشتر دوست داشتم اما حالا کلیسای محجوب و دوست‌داشتنی من بازسازی شده و می‌شود از آن بازدید کرد. من اما همچنان دوری را می‌پسندم تا آن زمانی که نمی‌دانم چه وقت می‌رسد!؟ شاید زمانی که من هم داستان و آوایی شده باشم همچون هزاران داستان و آوای پنهان شده در دل سنگ و آجر و خشت‌های این شهر قدیمی و عزیز!

پ.ن: کلیسای گریگوری بنایی بازمانده از عصر صفوی است که به همت برخی از ارامنه‌ی اصفهان و تجار ارمنی مهاجر روسی ساکن در همدان، ساخته شده. بعد از بازدید از تپه و شهر باستانی هگمتانه می‌توانید این کلیسا و کلیسای حضرت مریم در نزدیکی آن را از نزدیک تماشا کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *