چه شد که فانی شدیم؟

شهید حاج حسین خرازی و شهید حاج احمد کاظمی
شهید حاج حسین خرازی و شهید حاج احمد کاظمی


وقتی می‌میری، حتی فرصت بستن چشم‌هایت را هم نداری. برایت می‌بندند، دست و پایت را هم تا داغی کنارت میگذارند و به هم میبندند که مبادا وقتی جسمت هم دچار فساد شد، آنگونه نشود که غسال مجبور به شکستنشان شود. غسال که منتظر نمی‌ماند، هرچه به دستش می‌رسد میزند به بدنت تا اگر رد چسبی چیزی روی بدنت مانده پاک شود. آه خدای من، سینه‌ات چه ملتهب شده، آخر میخواستند قلبت راه بیفتد هی ضربه کوبیده‌اند روی سینه. همان قلبی که نمیدانستی خانه کیست، همان قلبی که سیاه و چرک بود، دیدی؟

دلش که نسوخته، میگذارنت توی قبر. طرف تند تند برایت تلقین می‌خواند، میشنوی؟ اسمع افهم یا رسول ابن الجواد، هل انت علی العهد؟

میدانستم که عهدی هست، اما پایبند نبودم، خوب نبودم. بارها برایم نوشتند شهادت، اما خودم خطش زدم، نتیجه اش هم شد مرگ. یک قبر توی باغ رضوان شاید که تا هفتم داغ است، چهلم به بعد همه یادشان رفته. این ها مال فساد روح است، روحت فاسد شد، جسمت هم باید فاسد و فانی شود...

حالا به عکس نگاه کن. میبینی؟ رفتند توی بحر و فکر وجه الله. فارغ از دنیا و تمام این تعارفات و تعلقات لعنتی‌اش. مادر شهید می‌گفت حاج حسین خودش می‌خواست اینگونه شهید بشود. تیر خورد توی قلبش. خودم عکس پیکرش را دیدم، می‌خندید...

حاج احمد را می‌بینی؟ چندسال بعد، طیاره که پرید، پرواز کرد و رفت. عکس هایش بوی لبخند می‌دهند. حاج قاس‌م خودمان را دیدی؟ یک شبانه روز همه داشتید نگاه مهربانش به کودکی را منتشر می‌کردید.

حالا همه اینها محو وجه الله‌اند. دارند کنار هم می‌خندند، روز ظهور را فهمیده اند. دارند برنامه ریزی می‌کنند برای روز رجعت، که کفن پوش و با شمشیر آخته، از خوابگاه می‌آیند بیرون تا راه ناتمام جهاد را تمام کنند...

میبینی؟ یک مثل تو درگیر اینجا و دیگری محو در وجه الله... زیاده عرضی نیست، ولی آقایان محو در جمال الهی، ما روزمره شدیم. پنجشنبه ها می‌آییم کنارتان، اما دید و بازدید رسم دارد، بازدیدمان هم بیایید، به قلوبمان سر بزنید. خسته شده قلب‌هایمان، از زدن، از باز و بسته شدن... بیایید که منتظر بازدید شماییم، حال دل این جستارها را خوب کنید...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *