من خودش می‌خواهم و جویای نامش نیستم

* چرا خاموشی پسر؟

+ کارمایه ندارم.

* چه می‌سوزانی؟

+ همه چیز.

* چه می‌سازی؟

+ هیچ.

* چرا؟

+ نمی‌دانم.

* چه می‌دانی؟

+ نمی‌دانم.

* همین را هم نمی‌دانی؟

+ همین را می‌دانم.

* پس چرا هنگامی که پرسیدم چه می‌دانی، گفتی نمی‌دانم؟

+ چون نمی‌دانم را می‌دانم.

* هان! دیگر چه می‌دانی؟

+ سخت شد.

* چرا؟

+ چون دانستن را درست نمی‌شناسم.

* پس چه‌جور همین سخنان را می‌گویی؟

+ دردم همین سخن‌گفتن است.

* چه‌جور می‌شود؟

+ نمی‌دانم که تنها سخن می‌گویم یا دانسته‌هایم را می‌گویم!

* هر دو.

+ درهم‌ریخته و جابه‌جا.

* اندیشه را به زبان می‌آوری.

+ نه همیشه.

* کی نه؟

+ آن‌گاه که واژه‌ها و نمودها از من پیش می‌افتند.

* نمونه بگو.

+ من می‌اندیشم.

* سپس؟

+ سپس ندارد. من و اندیشه از کجا پیدایشان شد؟

* چیزهایی بودند که نامی برایشان برگزیدیم.

+ چه چیزی بودند؟

* من خودم بود و اندیشه کار من.

+ خودم چه بود؟

* چیزی که همین را می‌پرسد و پاسخش را می‌خواهد. چیزی که می‌خواهد.

+ به همین سادگی؟ باور داری که چیزی هستی که می‌خواهد و می‌پرسد؟

* پس چیستم؟

+ نمی‌دانم.

*‌ چه کسی می‌گوید نمی‌دانم؟

+ من می‌گوید نمی‌دانم. یا شاید چیزی در من است که می‌گوید. یا این بدن است که می‌گوید. هر چیزی که هست، می‌گویم من است. من چیست؟ نمی‌پرسم من کیست یا چه کاری می‌کند.

* نمی‌دانم.

+ چرا؟

* شاید روشنایی است. روشن می‌کند و دیده نمی‌شود.

+ من هم نمی‌دانم.

* تو از پیشی‌گرفتن واژه‌ها گفتی و سر از نشناختن من درآوردی.

+ این کاریست که همیشه می‌کنم.

* چنین نکن!

+ چشم! تو گفتی من چیزیست که می‌خواهد. یک، در پاسخ به چیستی من گفتی. دو، نگفتی چه می‌خواهد. سه، نمی‌دانی من و خواستن چیستند و آن‌ها را با نشانه‌ای زبانی به هم می‌چسبانی و گزاره می‌سازی. چهار، بدون هیچ کاری روی خود پرسش و پاسخ، آن‌ها را به هم پیوند می‌زنیم؛ انگار می‌دانیم که این پرسش است و آن پاسخ و این دو برای هم ساخته شده‌اند.

* می‌گویی که دارم با واژه‌ها بازی می‌کنم؟

+ خودت چه می‌گویی؟

* نه. برخی چیزها فراگیر و خودنمایان‌گراند. نمی‌توان آن‌ها را نادیده گرفت و همچنین بازشناخت. منطقی است.

+ واژه‌ها را به هم می‌چسبانی و چیزهایی می‌سازی و سپس می‌گویی منطقی است. نگفتم منطقی نیست. می‌گویم اندیشه نیست.

* منطقی است؟ پس بازی با واژه‌ها نیست.

+ منطق، بازی با زبان و نمودها است و بنابرین بازی با واژه‌ها. در گذشته چیزهایی گفته‌ایم، آن‌ها را می‌گیریم و می‌گوییم به‌گونه‌هایی درست به کار می‌روند، و به‌گونه‌هایی نادرست.

* این زبان‌شناسی است، نه منطق. منطق، استدلال‌ها و درون‌مایهٔ واژه‌ها و بسیاری دیگر را بررسی می‌کند. زبان‌شناسی هم زبان و ساختار آن را بررسی می‌کند.

+ راهی را می‌رویم، سپس به زبان می‌آوریم و سپس آن گفته‌ها را واکاوی می‌کنیم. سپس با یادآوری گذشته راهی برای راهنمایی آینده می‌کشیم و نامش را منطق می‌گذاریم. تا زمانی که تنها به این راه چشم دوخته‌ایم، بازی زبان است. باید راه برویم و راهنمایی را هم ببینیم، نه این‌که تنها راهنمایی را پایین و بالا کنیم.

* راه می‌رویم، که در راهنمایی پیش می‌رویم. وگرنه همان آغاز می‌بودیم.

+ همان آغازیم. تنها راه را نگاه می‌کنیم.

* چرا این را می‌گویی؟ تازه در میان گفته‌هایت بود که می‌اندیشیم و سپس آن را به زبان می‌آوریم. پاسخ پرسش نخستت را دادی.

+ در بازی زبان باز گرفتار شدیم، چون در سخنانم چیزهایی را درهم گفتم. بهتر می‌گویم؛ کسانی گاهی می‌اندیشند و کسانی گاهی یک بازی زبانی را دنبال می‌کنند. هردو چیزهایی می‌گویند و ما آن‌ها را می‌سنجیم. گاهی با اندیشیدن می‌سنجیم و گاهی در سنجیدن هم با زبان بازی می‌کنیم. یک برداشت از آن‌ها را برای راهنمایی بازمی‌گوییم. با گرفتن این راهنمایی، یا می‌اندیشیم یا باز هم با زبان بازی می‌کنیم.

* نگفتی که چرا با زبان بازی می‌کنیم و نمی‌اندیشیم.

+ همان‌جور که همین‌جا بسیار با زبان بازی کردیم و نیندیشیدیم! چیزهایی هستند، چه آن‌ها را نام‌گذاری کنیم و نماگرفتی از آن‌ها را به یاد بسپاریم و با نام و نمایشان کار کنیم، چه این‌که چنین نکنیم. شاید اگر بتوانیم از نام‌ها و نماها دور شویم و با خود پیوندی که با چیزها داریم کار کنیم، تازه آن‌گاه در آغاز راه اندیشه‌ایم.

* به‌گمانم با تو هم‌دلم؛ صورتی در زیر دارد آن‌چه در بالاستی.

+ نام حلوا بر زبان بردن نه چون حلواستی. خوابگاه نمی‌آیی؟

* شام چه می‌دهند؟

+ تا این‌جا که هم‌دل شدی، می‌خواهی هم‌غذا هم شوی تا به یگانگی برسیم؟

* نخواستم دیگر! همان غذای خوابگاهتان برایم بس است!

+ در خانه چشم‌به‌راه تواند!

* یک نان‌خور کمتر برایشان بهتر است!

!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *