من جا میمانم

تو می‌روی و من جا می‌مانم در خلوت همان کافه‌ که تو روبه‌روی من نشسته بودی و نگاهم می‌کردی.

جا می‌مانم لابه‌لای لبخندهای مهربانی که می‌زدی، دلبری‌های جانانه‌ای که می‌کردی و قربان‌صدقه‌های عمیقی که می‌رفتی.

من جا می‌مانم میان دست‌های خداگونه‌ای که دست‌های سرد مرا به گرمی می‌فشرد و فرشته‌گونه نوازشم می‌کرد.

من جا می‌مانم میان شلوغیِ خیابانی که با تو در آن، سرخوشانه قدم می‌زدم.

تو داشتی ماهرانه برایم خاطره می‌ساختی و من آن‌قدر داغ بودم که نفهمیدم؛ تو خواهی رفت و منِ غربت‌زده قرار است قرن‌ها با تداعیِ گرمای همین خاطره‌ها، یخ کنم...




دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *