مراسم عروسی که باعث شد حالم عوض بشه

دقیقا 3 سال پیش همین روز بود که حالم خوب شده بود و میخواستم بشم همون روژین قدیمی و پر انرژی ...

نمیدونم شما مثل من تو زندگیتون چنین تجربه ای داشتید یا نه اما من این تجربه رو توی یه مقطعی از زندگیم کسب کردم!

تجربه ی تلخی که فکر میکنم حداقل الان برام شیرین شده و داره روزای خوبی رو برام رقم میزنه. بعد از سه سال افسردگی شدید یهویی تصمیم گرفتم برگردم به همون چیزی که بودم ...

همون سه سال پیش همه چیز از یه عروسی شروع شد.

مریم که صمیمی ترین دوستم بود و فقط توی اون روزا می تونسم اونو تحمل کنم، یه شب اومد دستمو گرفت برد عروسی پسرخالش
اون شبو قشنگ یادمه. پا شدیم رفتیم عروسی و با دیدن اون همه ادم که همشون یه طور خاصی به خودشون رسیده بودن، یه تلنگر دوباره بود برام
رفتیم عروسی، با پسرخاله ها و دخترخاله های مریم شب خیلی خوبی رو گذروندیم. حقیقتا اولش خیلی گیج و منگ و مات بودم. بخصوص که وقتی یه پرنده سفید رنگ اهنگی هی از بالای سر ما میرفت و میومد و من داشتم همش فکر میکردم که این چیه؟ آمریکا حمله کرده؟

عروسی که حالم را عوض کرد
عروسی که حالم را عوض کرد

بعدها فهمیدم اون پرنده اهنی یه هلی شات بود که وظیفش فیلم برداری از مراسم عروسی بوده! اون شب وقتی برگشتم خونه حال خودمو درک نمیکردم. نمیفهمیدم من کجای داستان وایسادم و این ادما کجای داستان وایسادن.
حقیقتا داستان زندگی منم خیلی بالا و پایین داشته ولی خب بعد از اون عروسی و صحنه هایی که دیدم یهو به خودم اومدم.

گاهی اوقات فکر میکنم همه اتفاقای این دنیا زنجیره هایی هستن که هیچ کدوم بی ربط نیستن و همه به هم وصلن. همین که من سالها پیش با مریم دوست شده بودم.

بعد سالها مریم دقیقا شبی که من داشتم برای تموم کردن زندگیم برنامه ریزی میکردم میاد و منو میبره عروسی....

تو اون عروسی یاد خیلی چیزا میوفتم و بخاطر ارامش روح مامانم تصمیم میگیرم درست زندگی کنم. نمیدونم شاید اون شب همه چیز معمولی بود ولی خب برای من هیچ چیز معمولی نبود. برای من اولش گنگ بود اما بعدش تکونم داد.
همیشه شنیده بودم ادمای افسرده حوصله اینطور جمع هارو ندارن ولی خب یهو تو این موقعیت ها یادشون میاد ک قبلا چقد خوب بودن و چقد الان تاریک شدن ....


شروع کردم دوباره باشگاه رفتن
تحقیق کردن درباره پرنده های آهنی

نقاشی و شافل رقصیدن
بعد از مدتها پارسال همین روز من دوباره برگشتم به زندگیم. الان بعد 3 سال یه پرنده اهنی باز خفن شدم، یه مربی رقص شافل، یه نقاش نیمه حرفه ای ... با همینا دنیام میگذره ....

دیشب داشتم توی اینترنت میگشتم خیلی اتفاقی با این سایت ویرگول آشنا شدم. خیلی زیاد در موردش نمیدونم اما خب چند تا نوشته خوندم و برام جالب بود. همین شد که الان تصمیم گرفتم منم یهویی بنویسم. از حرفام از تجربه هام و از خیلی چیزایی که دلم میخواسته همیشه با یکی در موردشون صحبت کنم ولی تا الان نمی شده...

نمیدونم یا اصلا نمی تونسم بعد از اتفاق های ناخوشایندی که برام افتاده به کسی اعتماد کنم یا اینکه حرف بزنم ولی واقعا تو این چند سالی که به زندگی قبلی برگشتم دارم بیشتر قدر نعمت هامو میدونم. به نظر من همین که این موقع شب می تونم بشینم حرفامو تجربه هامو بنویسم جایی که میدونم ممکنه خیلی از ادمهای شبیه من بیان بشینن بخوننش، به نظرم برام یه نعمت محسوب میشه.

تصمیم گرفتم از این به بعد اینجا بنویسم. اگه قانون و قاعده خاصی هست که رواج داره ممنون میشم برام کامنت بزارید. امیدوارم بتونم اینجا دوستای خوبی پیدا کنم.

این بود اولین قدم من توی ویرگول دوست داشتنی ....

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *