مثل حسین پناهی.

تعداد فالوور: صفر!

دوستی داشتم که پایه های تخت خواب اتاقش را چند سانتیمتر بالا برده بود برای اینکه بتواند گه گداری زیر تخت قایم بشود. می گفت گاهی مادرم دنبالم می گردد و حتی توی اتاق می آید ولی مرا پیدا نمی کند. دوستم یک گوشه ی دنج برای خودش پیدا کرده بود که با خودش خلوت کند.

بچه تر که بودم گاهی توی کمد لباس پشت لباس ها قایم می شدم. از بوی لباس های مامان سرمست می شدم و دقایقی با خودم خلوت می کردم.

بعد تر آنقدر زندگی ام شلوغ شد که گوشه ی دنج فراموش شد. حتی تمنای داشتن گوشه ی دنج به باد فراموشی سپرده شد.

اما چند هفته ی پیش، بعد از آن یک هفته ی جهنمی، که تمام سیم کشی های مغزم داغ کرده بود طوری که اکانت اینستاگرامم را به کل حذف کرده بودم، تمنا برگشت.

دروغ چرا، من به "به اشتراک گذاری خودم" زیادی آلوده شده بودم. من از خودم دور بودم و دورتر می شدم. من به یک نقاب تبدیل شده بودم که خودم نبودم. "یک هفته ی جهنمی" این حقیقت را محکم توی صورت من کوبید و دندان اکانت اینستاگرام از توی دهان گوشی ام پرت شد توی جوی آب.

حالا یک اکانت جدید دارم. خصوصی است. عکس و اسم متفرقه دارد و با شماره تلفنم سینک نشده. هیچکس نمی داند من "آنجا" هستم. هیچکس.

من یک گوشه ی دنج دارم. تویش پست می گذارم. عکس. چیزی که عاشقش هستم. شاید فیلم هم بگذارم. چیز دیگری که عاشقش هستم. شاید هم بنویسم. چیز دیگرتری که عاشقش هستم!

این گوشه ی دنج و شخصی، شاید روزی راه باز کند به شخص دومی. آن شخص حتما کسی است که دلم می خواهد تمام خودم را با او مشترک شوم. بی پرده، بی نقاب.

شاید روزی آنقدر بزرگ شوم که دلم بخواهد "تمام خودم" را با "تمام جهان" به اشتراک بگذارم. مثل آدم هایی که بی پرده دوستشان دارم. مثل حسین پناهی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *