متن پادکست نقش علما در جنگ ایران و روس


هم شورش های داخلی و اعتراضات مردم اوج گرفته بود. هم روس ها حمله کرده بودنو چندتا از شهرهارو گرفته بودن. دیگه بدتر از این نمیشد. هرچی به این درو اون در ز دن تا از این مخمصه خلاص بشن، نشد که نشد .حتی به انگلستانم رو زدن که بیا کمک. اما بخاطر اتحادش با روسیه در مقابل فرانسه ،حاض ر نشد به ایران کمک کنه. اما عباس میرزا، یه فکری به ذهنش رسید. گفت باید یه بسیج مردمی درست کنیم .
اینجوری می تونیم از شر روسا خلاص بشیم! اما عباس میرزا خوب م یدونس که جمع کردن مردم، زیر عَلَمِ دربار، به همین سادگی هام نیس! باید یه فکری کنه که مو لا دَ رزِ ش نره! تو همین فکر بود که یه هو یه چیزی به ذهنش رسید. فتوای جهادِ علما و روحانیت! اما باید دید عاقبت جنگ چی م یشه؟ اصلا فتوای علما تأثیری داره یا نه؟

}آهنگ{
سلام. من محمد کرمی نژاد هستم و چیزی که می شنو ید اپیزود سوم از مجموعۀ جایگاه دین، در تاریخ ایران در ا وایل خرداد نود و نه .بریم ببینیم داستان این قسمتمون چیه و آخر عاقبتش چی میشه؟!
}آهنگ{
این ده سال از 1218 تا 1228 قمری، تو دورۀ سلطنت فتحعلی شاه، سال خیلی سختی برای ایران بود. شاید اگه بگم سال نابودی ایران بود بیراه نگفتم! شورش های داخلی از یک طرف، جنگ با روس ها از طرف دیگه،چیزی واسه مملکت باقی نذاشته بود. یه آشفته بازار به تمام معنا! اما گفتیم که ولیعهدِ فتحعلی شاه، که اسمشم عباس میرزا بود، تصمیم گرفت یه حرکتی کنه. گفتش می رم پیش علما و بهشون م یگم یه فتوای جهاد بدن تا بین مردم پخش کنیم. بعد اینجور ی مردمم راضی میشن که بیان میدون ، واسه جنگ با روس ها. این کار البته برای خود عباس میرزا هم یه خو بی هایی داشت.
ینی بی هیچم نبود .چون از طرفی برادراشَم سودای ولیعهدی داشتن. خیلی تلاش می کردن که یه جور ی خودشون جای عباس میرزا ولیعهدی رو بِ قاپَ ن. عباس میرزام دید فرصت خوبیه که این وسط یه خودی نشون بده! اومد چند نفرو به نمایندگی از شاه روونۀ عراقو قم و کاشان و اصفهان کرد، تا فتوای جهاد رو از علما بگیرن . همینم شد اتفاقا! بعد از مدتی، علما شروع کردن به نوشتن مقاله و فتوا و اینا که هر کی م یتونه و قدرتشو داره، واجبه که بیاد میدونو آمادۀ جنگ با روس ها بشه .مثلا شیخ جعفر کاشف الغطاء، یا مثلا سید محمد طباطبایی و خیلی از علمای بزرگ اون دور ه، هر کدومشون یه فتوای جهاد دادن .حتی به عباس میرزا هم گفتن از خمس و زکات و اینا واسه هزینه ها ی جنگ استفاده کنین. مشکلی نداره .بلاخره جنگه، هزینه زیاد داره! اینم بگم بهتون که لقب سید محمد طباطبایی رو گذاشته بودن سید مجاهد! چون اینقدر توی جنگ با روس ها حضور فعال داشت و کمک م یکرد، این اسمم شد لقبش .خلاصه که یه شور و حال خو بی بین مردم افتاد. مردم همه آماده بودن، همه اومده بودن برا کمک. اما خب یه عده ای هم طبیعتا از این هیجان و شور و اتحادی که بود خوشحال نبودن. بعد برای اینکه علما رو از فتوای جهادی که دادن پشیمون کنن، برداشتن نامه زدن این درسته که یه عالم دینی، با لباس رزم بیاد تو میدون؟! آخه جنگ جای خون و کشته و این حرفاس! یه نامه ای جناب میرزای قمی که از علما هم بوده می نو یسه و جواب میده بهشون. می گه ما که دیگه از امیرالمؤمنین ع بالاتر نیستیم! خود ایشونم تو جنگا بوده، لباس رزم داشته! آخرشم این حرفا فایده ای نداشتو علما پای فتوای جهادی که داده بودن وایسادن.عباس میرزا هم دستور داد تا همۀ این رساله ها و مقاله ها ی علما ر وجمع کننو بدن به چاپخونۀ تبریزتا چاپ کنه و بین مردم پخش بشه. عنوان این کتابا رو هم لیست م یکنیم می زاریم تو پیج و کانال حتما .دو دوره بین ایران و روس جنگ شد. قرار هم شد که تو دورۀاول خود عباس میرزا فرماندهی جنگ رو دستش بگیره. جنگ اول شروع شدو اوایلش سپاه ایران خوب داش جلو می رف. یه چندتا شهرو مثل ایرَوان و دریاچۀ گوگچه رو هم تونست بگیره.
حتی روس ها گاهی یه حمله هایی م یکردن تا بتونن دوباره اون شهرهایی که از دست دادنو پس بگیرن. اما سپاه ایران خیلی مقاومت نشون می داد. بعد که روس ها دیدن نه، نمیشه حریف اینا شد، تصمیم گرفت با ایران یه قرارداد صلح امضا کنه. ولی خب هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمیگیره!
دیدن از طرفی با فرانسه می جنگیدنو اوضاع درست و حسابی ندارن، گفتن به ایران پیشنهاد صلح بدیم بلکه از این بار سنگینی که رو دوشمونه یه کم کمر راست کنیم. روسا پیشنهاد صلحو دادن، اما عباس میرزا قبول نکر د. بعد نمایندۀ انگلستانم افسراشو از سپاه ایران جمع کردو برد. ولی عباس میرزا که فرماندۀ جنگ بود، بازم کوتا نیومد. شاید اون حس غروری که سپاه ایران از پیروزی هاش پیدا کرده بود، تو اینتصمیم بی تأثیر نبوده! خلاصه جنگ ادامه داشت تا اینکه سپاه ایران رسید به منطقۀ اصلاندروز. دیگه اینجاست که سرنوشت جنگ اول رقم می خوره! تو همین منطقه بود که روسا خیلی ناگهانی و با یه حرکت غافلگیرانه سپاه ایرانو زمین گیر کردن .
عباس میرزا هم دید مقاومت دیگه فایده ای نداره. نمی شه اصلا پیشروی کرد! بخاطر همینم دستور داد تا سپاه بره سمت تبریزو اونجا عقب نشینی کنه. حالا دیگه دور، دورِ روسا بود! روسا هم همینطور شخم می زدنو جلو می اومدن تا اینکه آذربایجان محاصره شد. دیگه هر چی که عباس میرزا و سپاه ایران جمع کرده بود، هر پیروزی که بدست اومده بود، داشت جلوی چشمشون بر باد می رفت! فتحعلی شاه هم دید از طرفی مصیبت شورش های داخلی گریبانش رو گرفته، نمی شه اصلا کاری کرد، بخاطر همینم به سپاه روس اعلام کرد که آقا تسلیم! یه قرداد صلحه میشینیم باهم امضا می کنیم دیگه. بعدِ این هیاهو، شاه به جناب میرزا ابوالحسن ایلچی گفتش که رخت سفر ببنده و بره روسیه، برای امضای قرارداد صلح .
بلاخره سال 1228قمری، قراردادو با روسا امضا کردنو ...
تمام .اسم قراردادم شد قرارداد گلستان! زیادم اسمش به گوشتون خورده حتما. تو این قرارداد یه سری شهرها مثل دربند، باکو، شیروان ، قراباغ و قسمتایی از خاک ا یران جدا شد. این همه جنگ و بگیر و ببند و فتوای جهاد علما،آخرشم هیچی به هیچی! ایران رسما شکست خورد.
}آهنگ{
بعد از این قرارداد، انتقادها آوار شد رو س ر شاهو حکومت! دیگه حکومتو قاجارو قاجاری از چشم مردم افتاده بود. شده بود مایۀ ننگ مملکت. فتحعلی شاهم که دید اوضا ع یه جورِ ناجوریه! دوباره دست به دامنِ جناب ایلچی شد. همونی که گفتم فرستادش واسه امضای قرارداد گلستان. خلاصه اومد به ایلچی گفتش که برو سن پطرزبورگو به روسا بگو که بیان لااقل یه تجدید نظری تو قرارداد گلستان کنیم. به قول معروف بگو که یه تخفیفی به ما بدن. سال1229 ینی دقیقا یه سال بعد قرارداد گلستان ،جناب ایلچی بارو بونه رو جمع کردو رهسپارِ سَنپطرزبورگ شد. اونجا هم رفت پیشِ الکساندرِ اول که امپراطور روسیه بود، تا بلکه بتونه یه تخفیفی از قرارداد با روسا بگیره. ولی باز هم دربار ایران به در بسته خورد! روسا حاضر نشدن بالاخره چیزی رو که بعد این همه کشمکشو بگیر ببند گرفته بودن، به راحتی آب خوردن از دست بدن .مذاکرات و اصرارهای جناب ایلچی، نتیجه ای نداد. ایلچی هم روسیه موند. برنگشت تهران. حالا شاید موندش بخاطر این بوده که یکم بیشتر اصرار کنه تا بلکه یه نتیجه ای بگیره. دست خالی نباشه .اما یک سال دیگه هم گذشتو شد سال 1230. حالا اجازه بدین اینم بگم بدونید با بحثمون بی ارتباطم نیس. اگه یاتون باشه گفتم که روسیه همون موقع که با ایران می جنگید ،با فرانسه هم زد و خورد داشت، تو جنگ بود. اون موقع هم با فرانسه ای درگیر شده بود که رأس قدرتش ناپلئون بوده! اما خب بعدا که ناپلئون سقوط کرد، تبعیدش کردن به یه جزیره ای به نام اِلب اگه تلفظشو اشتباه نگفته باشم. حالا تو همین سال 1230، جناب ناپلئون از تبعیدگاهش فرار کرده بودو دوباره قدر ت افتاده بود دستش. این ینی خطر دوباره بیخِ گوشِ روساست. تو همین وانفسا، یه دلشوره ای افتاد به دلِ روسا! با خودشون گفتن که... نکنه حالا که ناپلئون برگشته، بره با ایران متحد بشه و طومار مارو بپیچه؟! بعد اونوقت دوباره خر بیارو باقالی بار کن! همین دلهره هم باعث شد تا به جناب ایلچی که هنوز تو روسیه بود یه قولایی واسه تجدید نظر تو قراردادشون بدن. اما نباید دلشونو به همین قول و قرارها خوش می‌کردن.
چون دست بر قضا، همون سال، ناپلئون تو جنگ واترلو شکست بدی خورد. هم شکست خورد، هم دوباره به یه جزیرۀ دیگه ای به نام هِلِن تبعیدش کردن. همینم باعث شد تا روسا بزنن زیر قول و قراری که با ایران گذاشته بودن. گفتن اصلا چه قولی؟! چه کشکی؟ قرارداد امضا شدو رفت ...کلا تو این ماجرا انگار بخت با ایران یار نبود! دولت ایران هم که دید روسیه زبون خوش حالیش نمی شه ،شروع کرد سپاهشو تجهیز کر د تا سال 1241 قمری، دوباره جنگو شروع کنه. ینی بعد از سیزده سال، جنگ دوم ما با روس ا شروع شد. دلیل واسه جنگ با روسا هم زیاد بود. مثلا بعضی از حاکمای شهرای مرز یِ ایران شورش کرده بودن. یا خود روس ها جلوتر اومده بودنو خیلی آسیب زدن به محصولات کشاورزی مردم قفقاز. مردم اونجا هم خیلی شاکی و ناراحت بودن. هی نامه می زدن گِله می کردن و اینا. بعد از طرفی اینا هم بالاخره مسلمون بودن. روسا هم که دین و مذهب نداشتن اومدن اینارو اسیر کردن .
همین دلیلم باعث شد تا علما و روحانیت وقتی این وضعیتو دی دن، شروع کنن به تهییج مردم برا ی مقابله با سپاه روس. تو جنگ دوم ایران و روس، دقیقا همون اتفاقاتی که تو جنگ اول برای ایران افتاد ،تو جنگ دومم تکرار شد. فرماندۀ جنگ که ایندفعه هم خود عباس میرزا بود، خیلی خوب پیشروی کرد.
تقریبا همۀ سرزمین هایی که ایران از دست داده بود و دوباره پس گرفت. اما بازم خیال نکنیم کار تموم شده. همه چی داشت خوب پیش می رفت تا اینکه وَرَقِ جنگ، ایندفعه تو منطقۀ گنجه به نفعِ روسا برگشت! چیزی تا پیروزی سپاه ایران نموده بود، اما صدراعظم ایران، جناب آصف الدوله اینقدر تو اعزام نیروی کمکی این پا و اون پا کرد، تا اینکه بالاخره شکست دوم سپاه ایران هم رقم خورد. بازم همون داستان همیشگی شکستو نابودی پیروزی ها اینجا هم تکرار شد. اما یه فرق اساسی داشت این جنگ دوم. اینجا دیگه روسا داشتن عملا تا پایتخت جلو می اومدن! ینی حتی بیشتر از جنگ اولی که ایران باخته بود. سپاه ایران که شکست خورده بود مجبور شد عقب نشینی کنه و بره تبریز. ولی سپاه روسا که دست بردار نبودن! اونا هم اومدنو تبریزو محاصره کردن. عباس میرزای خوش باور هم تبریز رو سپرد دست جناب آصف الدوله که گفتیم صدراعظم بود. ولی زهی خیال باطل! همین جناب صدراعظم هوای خیانت به سرش زدو دروازه های تبریز رو به روی سپاه روس باز کرد. آخرشم شد... آنچه نباید می شد!
دیگه اینجا بود که عباس میرزا فهمید هرچی بیشتر تقلا کنه ،بیشتر تو این باتلاق فرو می ره .برای همینم جناب فتحعلی خان رشتی رو فرستاد پیش روسا و بهشون گفت که...بیان تا قرارداد صلحو امضا کنیم. قطعا اسم این قراردادو بگم، کاملا می شناسین. روسا و دربار ایرانو انگلیسیا، تو یه روستایی به اسم ترکمانچای جمع شدنو قرارداد ترکمانچای رو امضا کردن.
اولشم فتحعلی شاه که دید قرارداد خیلی سنگینو کمر شکنه! قبول نمی کرد امضا کنه! ولی خب دیگه تقلای بیجا بود .
بعدشم سفیر انگلیس اومدو خلاصه راضیش کرد که تن بده به این قرارداد. ایرانم قبول کردو بعد از دو سال جنگو زحمتو هزینه واسه جنگ دوم، سال 1243، باز هم شکست خورد. }آهنگ{
بعد از اینکه قراردادو امضا کردن، تو بوق و کرنا کردن ما که گفتیم نمی تونیم با روسا بجنگیم! علما و روحانیت هی اصرار کردنو ما هم مجبور شدیم بجنگیم! اسم سید مجاهد هم سر زبونا افتاد که مقصر اصلی ،همین سیده. اگه یادتون باشه گفتم که چرا بهش لقب سید مجاهدو داده بودن. خلاصه دربار هم که دید تنور شایعات داغه، پیاز داغ ماجرا رو زیاد کردو عامل اصلی شکست سپاه ایران، شد سید مجاهد! حتی اعتضاد السلطنه که پسر فتحعلی شاه بود می گه اصلا هرچی م یکِ شیم از همین آخونداس! اگه اینا و دور و بری هاشون نبودن، الان ما نشسته بودیم تو سن پطرزبورگو داشتیم شکلات روسی م یخوردیم! ینی اونم عامل اصلی شکست رو همین مجاهدین و روحانیت می دونسته .اما خب اینطور که از نامه نگاری های شاه و روس و درباری ها پیداست، تقصیرها همچین گردن
علما و سید مجاهد هم نبوده! چندتا سایتو اینا هم هس که این نامه ها رو آورده، لینکشو می زارم اونا هم بخونید بد نیس. اما بالاخره آخر این داستانا و این بگو مگوها، همین شد که علما و در رأسشو سید مجاهد، شدن مقص رِ اصلی ماجرای شکستِ ایران. مردمم یه عده اشون خیلی بی احترامی کردن به سید مجاهد بعدِ این حرفا. یه نمونه اشو بخوام بگم مثلا گفتن که سید مجاهد که تو تبریز مونده بود سوء هاضمه پیدا می کنه و بیمار می شه. بعد که دید چاره ای نداره، بار و بندیل شو جمع کردو از تبری ز رفت. اما تو راه که به قزوین رسیده بود، خیلی بهش توهین کردنو مسخره اش کرده بودن. تو همون شهر قزو ینم بخاطر همین بیماری که داشت به رحمت ایزدی رفت.
اما واسه خودم جالب بود که انگا رجناب شاه، یادش رفته بود که کی نیروی کمکی نفرستاد واسه پشتیبانی از عباس میرزا...یا مثلا شاید یادش رفته که کی اون روز آذوقه و غذا نفرستاد واسه سپاه تا بتونن مقاومت کنن. یا اون خیانت صدر اعظمش ،
آصف الدوله رو تو تبریز فراموش کرده بود. بعد حالا جالبه که اصلا شاه، تو نامه اش به سید مجاهد گفته بوده که بیاد تو جنگ شرکت کنه و ثواب داره و اینا!
}آهنگ{
ممنونم که با ما همراه هستین. چیزی که شنیدین اپیزود سوم از مجموعۀ جایگاه دین در تاریخ ای ران بود. امیدوارم از شنیدش لذت برده باشین. یادتون نره که برامون کامنت بزارین، و اینکه واسه دوستاتون هم پادکستارو بفرستین. واقعا تنها راه انتشار پادکست همین معرفیش به دیگرانه. تصاویرو متن پادکست این اپیزود رو هم تو پیج و کانالمون حتما می زاریم. لینکشم تو جز ییات قرار دادیم. ممنونم از امیر عباس آذر حزین، ممنونم از امین شوشتری که زحمت می کشن واقعا. خسته نباشید م یگم بهشون. هفتۀ بعد منتظر اپیزودی از مجموعۀ علم و دین باشین. ممنونم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *