مادرم

شب ازنیمه گذشته، همسرم وبچه هام خوابن، روزپرکاری داشتم وحسابی خسته ام ولی خواب به چشمام نمیاد، فکرم مشغوله، فکرم پیش مامانمه، فکرزحماتی هستم که توزندگی کشیده، سختیهایی که تحمل کرده، دلایی که واسه مابچه هاش سوزونده و... بگذریم.

حالاکه ماروسروسامون داد، حالاکه دلمون می خواست زن وشوهرواسه رفع خستگیهای چندساله شون این طرف واون طرف برن وخوش بگذرونن، حالاکه تقریبادغدغه آینده مارونداشت، چی شد؟ مریض شدوزمینگیر، خواست خدابوده وتقدیرما، تقدیری که غم انگیزه، چون هربارکه به مادرم ونگرانیهاش وغم توی نگاهش فکرمی کنم اشکم جاری میشه وغم به دلم چنگ میزنه ...

ولی خوب بازم خداروشکر، آخه می دونین مادرهمه جوره وجودش بابرکته، همین که توخونه است، سایه اش روسرمونه ودعای خیرش بدرقه راهمون.

ازخدامیخوام همه پدرومادرهای رفته روبیامرزه وپدرومادرهای بیمارروشفابده وپدرومادرهای سالم روهیچگاه دچاربیماری نکنه.

ببخشین اگه ناراحتتون کردم، آخه دلم گرفته بود.

واسه شفای مامانم وهمه بیماران که محتاج دعای خیرهستن یک حمدتنهابخوانید.

متشکرم.

التماس دعا

#مادر

#لعنت_به_غمی_که_پیله_کرده


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *