ماجراهای من و علم آموزی ۱ (چگونگی پیدایش علوم)

مدتی است که برایم سوالی مطرح شده است. دانش‌آموزان و دانشجویان زیادی سال هایی از عمرشان را صرف شرکت در کلاس های مدرسه و دانشگاه و انجام تکالیف می کنند و ظاهرا هدف آنها یادگیری علم و دانش است. به راستی هدف از یادگیری دانش چیست؟ اصلا این علوم به چه منظوری و چگونه به وجود آمده اند؟ در ادامه قصد داریم که پاسخ این سوالات را بیابیم.

از هزاران سال قبل یعنی زمانی که انسان ها در غار زندگی می کردند تا به امروز یعنی زمانی که انسان ها در آپارتمان زندگی می کنند! همواره با مسایل و دغدغه هایی روبرو بوده اند و برای یافتن راه حل آنها تلاش های زیادی کرده اند. آزمون و خطاهای زیادی انجام داده اند تا در نهایت به یک سری قوانین و اصول پی برده اند. بهتر است که با یک مثال بیشتر به این موضوع بپردازیم.

در گذشته گاهی اوقات افراد به برخی بیماری ها با علائمی مثل احساس درد در برخی از اعضای بدن مبتلا می شدند و به تجربه دریافته بودند که با خوردن فلان غذاها آن بیماری بهبود می یابد و یا برعکس با مصرف فلان مواد غذایی آن بیماری تشدید می شود و حتی متوجه شده بودند که علت آن بیماری فلان چیز است. انسان های زیادی بر اثر همین بیماری ها و به دلیل عدم دانش درباره درمان آنها از بین رفتند و سرانجام بر اثر آزمون و خطاهای زیادی متوجه می شدند که برای درمان برخی بیماری ها داروهای خاصی باید مصرف شوند یا اقدامات خاصی صورت بگیرد.

به تدریج افرادی پیدا شدند که به جمع آوری این تجربیات پرداختند و به حکما معروف شدند و مردم برای درمان بیماری های خود به آنها مراجعه می کردند و دیگر مجبور نبودند که برای درمان بیماری های خود دست به آزمون و خطا بزنند. حکما نیز تا حد قابل قبولی بیماران را درمان می کردند اما هنوز درمان بسیاری از بیماری ها برای آنها علامت سوالی بود. این افراد تصمیم گرفتند که تجارب خود را به نسل های پس از خود نیز انتقال دهند. در ابتدا مجبور بودند که این اطلاعات را سینه به سینه برای دیگران نقل کنند. اما راستش را بخواهید این کار موثر نبود. ممکن بود که افراد آگاه به این علوم بر اثر بیماری یا جنگ جان خود را از دست بدهند و نتوانند آثار و تجربیات خود را به طور کامل به دیگران منتقل کنند از این رو تصمیم گرفتند تا آثار خود را ماندگار کنند تا آیندگان نیز از آن استفاده کنند و برای درمان بیماری های خود نیاز به آزمون و خطای دوباره نباشند.


این جا بود که نوشتن به وجود آمد. تمدن های مختلف هر کدام برای خودشان زبان هایی را قرار داد کردند و از این طریق با یکدیگر ارتباط برقرار می کردند و هدف ایشان از ایجاد این قوانین قرار دادی، ارتباط با یکدیگر و بر جا گذاشتن آثار بود.



در ابتدا انسان های اولیه متن های خود را روی سنگ ها و استخوان ها حک می کردند چون تا آن زمان تنها تکنولوژی موجود همین موارد بود! گاهی اوقات برای نوشتن یک متن مجبور به کنده کاری روی سنگ ها به مدت یک نیم روز میشدند و یا حتی از آن منصرف می شدند. از این رو به فکر ساخت تکنولوژی های جدید افتادند تا این که کاغذ اختراع شد. اما باز هم این موجود دو پا به این تکنولوژی ها نیز اکتفا نکرد و همچنان به جستجوی تکنولوژی های پیشرفته به پیش رفت تا این که پس از قرن ها رایانه ها اختراع شدند.

و هم اکنون این انسان آپارتمان نشین میراث خوار تجارب و اندوخته های پیشینیان است. همان انسان هایی که به دلیل عدم دانش کافی برای درمان یک بیماری ساده چه زجر هایی می کشیدند و جان می دادند. اما امروز به لطف گسترش علوم پزشکی بسیاری از این بیماری ها درمان شده اند. برای مثال کافی است که به یک سردرد ساده مبتلا شوید فقط کافی است که در گوگل سرچ کنید "درمان سردرد" و حتی لازم نیست به دکتر مراجعه کنید.


این ها تنها یک مثال ساده از سیر تکاملی علوم پزشکی بود و برای سایر دانش ها نیز می توان آن را تعمیم داد و همان طور که در جملات قبل توضیح داده شد در حین گسترش همین علم پزشکی به تدریج علوم جدید دیگری نیز متولد شدند. به سادگی مشخص می شود که دانش چیز عجیب و غریبی نیست. علم چیزی نیست که به صورت ناگهانی به افراد الهام شده باشد. آنها بر اثر تجربه و آزمون و خطا برخی قوانین را دریافته اند و وجود نیازهای متفاوت آنها را مجبور به مطالعه و کشف قوانین بیشتر و در راستای آسایش خود کرده است. به راستی فرآیند تولید علم به همین سادگی است. بشر با فکر خود و مطالعه در طبیعت به این قوانین دست یافته است و امروزه در قالب تعاریف، نظریات، قوانین و فرمول ها در کتاب ها و منابع یافت می شود و در حال تدریس در دانشگاه ها و مراکز آموزشی در سراسر دنیاست و می توان گفت که رسالت اصلی پیدایش این علوم راحتی و آسایش بشر بوده است و امروزه بشر سریع تر از هر زمان دیگری به تولید و گسترش این علوم در حال ادامه دادن است.

اما با این وجود می بینیم که افراد زیادی از علم آموزشی وحشت دارند. گویا آنها خاطرات بدی از دوران مدرسه و تحصیل خود دارند. آنها از دوران مدرسه تنها شرکت اجباری در کلاس ها و هول و هراس های شب امتحان را به یاد دارند. هنگامی که به یاد حفظ کردن آن همه فرمول و تعاریف می افتند حالشان بد می شود.


گاهی با خودم می گویم هدف از پیدایش این علوم خوب کردن حال ما بوده است اما نمی دانم که چرا باعث ایجاد ترس و هراس در دانش آموزان و افراد شده است. آیا علم آموزی تنها به حفظ کردن چند فرمول و تعریف است؟ آیا حفظ کردن این حجم عظیمی از فرمول ها و تعاریف که از دوران ابتدایی تا پایان دانشگاه با آن ها سر و کار داشتیم گره ای از کار ما باز می کند؟ به راستی آیا ما به یادگیری این همه علوم نیاز داریم؟ سالانه دانشجوهای زیادی فارغ التحصیل می شوند. اما به راستی این علومی را که آموخته اند نباید در زندگی خود به مرحله اجرا بگذارند؟ چه بسا بسیاری از آنها به دلیل ناکارآمدی دروس آکادمیک مجبور می شوند که در دوره های فوق العاده خارج از دانشگاه شرکت کرده و مهارت های مورد نیاز رشته ی خود برای ورود به بازار کار بیاموزند و تنها دانشگاه را مکانی برای دریافت مدرک می پندارند! به راستی آیا رسالت دانشگاه های ما این است؟ و چندین سوال دیگر که مرا بر این واداشته است که در یافتن پاسخ آنها تلاش کنم...

انشاالله در قسمت های بعد به تدریج به پاسخ آنها خواهم پرداخت.

و در پایان از این که مقاله من را مطالعه کردید تشکر کرده و خوشحال میشوم که نظرات و انتقادات خود را درباره این مقاله بنویسید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *