لبخند

میگفت یه لبخندهایی هم هست که روان آدم مجبور میشه حالت خودش رو اینجوری روی چهره نشون بده، می مونه اتفاقی که افتاده خوب بوده یا نه، تمام تلاشش رو کرده یا نه، این که خودش رو نادیده گرفته خوب بوده یا نه، کلا می مونه چکار کنه. هی تو خاطراتش مرور میکنه و احتمالا چون قشنگ ترین لحظاتش دیدن یه لبخند بوده اون رو انتخاب میکنه. لبخندی که انعکاس از یه لحظه خیلی خوشاینده ولی تو چشماش وقتی نگاه میکنی یه حسرت بزرگه. تنها چیزی که ازون کارزار برای خودش جمع کرده یه حسرت بوده که دست خالی بیرون نیومده باشه. دست خالی بیرون اومدن به مراتب سخت تر از با یه حسرت بیرون اومدنه تازه اگر بیرون اومده باشه.

#مرحوم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *