فراخوان اصلاح زندگی شخصی "قسمت اول" ( 20- )

سلام به همه ی کمتر از بیست ساله هایی که در مسیر اصلاح سبک زندگی قرار دارند! ( واقعا اگر بیشتر از 20 سال سن دارید نخونید چون فقط وقتتونو تلف میکنه ! دیگه بار سومه دارم اینو بیان میکنم پس هیچگونه کامنت " اخ این چه چرت و پرتایی بود گفتی و وقتمونو تلف کردی ، قبول نیست)

من چند روزه دارم به پیدا کردن راه حل برای 4 تا از باگ های زندگیم که تقریبا بین بقیه ی "منفی بیست ساله های" اطرافم هم دیده میشن ، فکر میکنم . تصمیم گرفتم بیام اینجا هم بیانشون کنم تا شما هم بهشون فکر کنید و داستان بارش فکری و این چیزا پیش بیاد ، تا بتونم و بتونیم راه حل های بهتری براشون پیدا کنیم .

چرا؟ ساده ترین دلیلی که براش میارم یه تیکه از یه آهنگ یاس هست : (وقتی میبینی نصفت باگه ،جزعت تو کل فقط استهلاکه ) خب من خیلی بیشتر از نصفم باگه ، پس منطقا باید تلاش کنم این مقدار به کمتر از نصف برسه تا سرانجامم استهلاک اونم از نوع بیهوده اش نباشه . چون استهلاک که به هرحال اتفاق میوفته ولی اگه این استهلاک توی یه راهه مفید باشه ، بهتر و عقلانی تره.

( توی این پست فقط یکیشو میگم چون طولانیه و اگه همه رو یه جا بنویسیم عمرا نمیخونید)

باگِ شماره یک : روزمرّگی

توی ابتدایی ( دبستان ) که اصلا خیلی با مفهوم روزمرّگی آشنا نبودم ولی الان که به اون دوران فکر میکنم میبینم همه چیز ثابت و تکراری بود و نمیشد بهش گفت که زندگیِ غیر روزمرّه و مترقی ای بوده . توی دوران متوسطه اول، سال اول که همون سال هفتم بود توی جوّ آخ جون من سمپاد قبول شدم ، من خیلی خفنم ، من خیلی شاخم و اینجور خزعبلات! یه کمی از روزمرّگی خارج شدم ولی ازاونجایی که هرجوگیری ای سریعا میخوابه از سال هشتم مجددا به آغوش همون روزمرّگی برگشتم و دوباره هرروزم مثل روز قبلش بود .دبیرستانم به همین طریق خسته کننده گذشت و سال کنکورهم که دیگه امپراطور روزمرّگی ها بود .

خب اینا نتیجش چیه؟ اینه که زندگی من تقسیم شده به تعدادی بازه توی اون بازه ها تمام روز ها تکراری بودن . یعنی به جای اینکه بگم من تا الان 19*365 روز زندگی کردم ، باید بگم من به ازای دبستان 1 روز به ازای راهنمایی 2 روز ( به دلیل همون جو سال اول) و به ازای دبیرستان هم 1 روز زندگی کردم و الباقی روز ها تکرار مکرّرات بودن !!

خب تا اینجا فقط گفتم "روزمرّگی خر است" .حالا چجوری باید این خرِ روزمرّگی رو بکشیم؟ من خودم که قبلا نتونسته بودم عمل قتلِ خر رو مرتکب بشم ، برای همین گفتم برم زندگی چند تا ادم که قبلا خرِشون رو کشته بودن بخونم ببینم چه کردن ، باشد که منم همون کار رو بکنم و رستگار شوم . یکی زندگی نامه دکتر حسابی رو خوندم ( کتاب استاد عشق ) و باید بگم اشک دراورنده ترین زندگی نامه ای بود که من تا الان خوندم ، نه از اون جهت که دلم به حالش بسوزه و براش گریه کنم ! از اونجهت که هرجوری اون رو با خودم مقایسه میکردم و هرچه قدر فکر میکردم که اگه من به جاش بودم توی این موقعیت ها چه کار میکردم بیشتر میفهمیدم که چه قدر "کوچیک" ام و این حس هیچی نبودن و بی ظرفیت بودنی که بهم القا میشد نتیجه ای جز گریه زاری نداشت! دومین نفری که زندگی نامشو خوندم استیو جابز بود ، توی این یکی گریه م نگرفت ولی خیلی به حالش غبطه خوردم . چون با وجود تمام اخلاقای داغونی که داشت حتی 1 روز زندگیش رو هم نسوزونده بود . خدایی شما کی رو سراغ دارید که سال های سال توی هند به سبک بودایی ها ریاضت بکشه و از اونطرف قوی ترین تکنولوژی روز رو بسازه؟ تازه وارد این بحث که از شرکت خودش اخراجش کردن و بیل گیتس ایده شو دزدید نمیشم .( یه چیزی هم که ذهنم رو درگیر کرده اینه که این زندگی نامه ها واقعا 100 درصد حقیقت رو میگن یا جانب دارانه نوشته شدن؟ ) . به اینجا که رسیدم حس کردم دارم زندگیِ ادم هایی رو میخونم که خیلی خاص بودن و کلا نمیتونم از توشون نسخه خاصی واسه خودم پیدا کنم چون من یه سری قابلیت هایی که اونا داشتن رو ندارم ( حالا انگار این قابلیت ها یه سری آپشن اند که دیفالت رو اونا نصب بوده و رو من نه . ولی به هرحال مطمعن ام اگه من جای دکتر حسابی بودم و اون سختی ها وارد زندگیم میشدن هیچوقت نمیتونستم از دستشون راحت بشم و درنتیجه تمام راه و جاده هایی هم که دکتر حسابی طراحی کرده بود رو نمیتونستم طراحی کنم .پس برید خداروشکر کنید که دکتر حسابی تونست از پس اون سختی ها بربیاد چون اگه نمیومد و جاده چالوس رو نمیساخت ، اخر هفته ها کجا میخواستید برید جوج بزنید؟ یا مثلا اگه وقتی استیو جابز رو از اپل انداختن بیرون وا میداد ، و بیخیال میشد الان دیگه نمیتونستید با ایفون هاتون تو اسانسور سلفی بگیرید و با استوری هاتون چشم مونو کور کنید .) بعدش که از خیر مطالعه زندگی ادم ها ی خاص گدشتم و رفتم تجربه ی ادم ها ی نسبتا معمولی تر رو خوندم ( تعداد زیادی از این موفق ها ی معمولی توی یوتیوب پیدا میشن) فهمیدم بهترین راه اینه که هر روز "یک" کاری برای خروج از روزمرّگی یا یک قدم برای اون هدف کلی ای که داریم ( خودم هنوز ندارم) انجام بدیم . اینجوری حداقل میشه ادعا کرد از روزمرّگی اومدیم بیرون . تازه الان به یه چیزی دقت کردم اگه تشدید روزمرّگی رو نذاریم میشه روزمَرْگی!! یعنی مردن روز ها ؟!

راه حل نهایی : هرروز باید یک کار انجام بدیم که با دیروزمون فرق داشته باشه . یه جمله معروف از النور روزولت : هرروز یک کاری انجام بدهید که باعث میشود بترسید ( منظورش فیلم ترسناک دیدن نیست . بحث خروج از دایره ی امن زندگی و این حرفاس).

تا دیدار بعدی و باگِ بعدی خدافظ . منتظر راه حل های جدید شما هستم .


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *