غزل



تو قاتلِ "سقراطی"، ای پرسش پیوسته

یک جامِ پر از زهری، ای پاسخ سربسته

میرایی و نامیرا، این را تو نمی فهمی

باید که بشر باشی، با روح و تنی خسته

خم می شوی آخِر تو، در شاخه ی احساست

از خاک بکن دل را! ای ریشه ی وابسته

همواره هراسانی، از چشم که می لغزی

چون برف که می کوبد، بر پنجره ای بسته!

امید که کم باشد، غم هات فرو ریزد

چون قطره ی باران ها، آهسته و آهسته

چون خواهش بی وقفه، در گریه ی نوزادی

اما تو چه می خواهی، ای طفل زبان بسته؟

در نقطه ی آغازی؟ یا نقطه ی پایانی؟

چون "خط بریلی" تو، یک معنی برجسته...

مجموعی و تنهایی، دنیای تو اینجا نیست

ای عشق کجا هستی، نومیدی وارسته؟



امین رحمتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *