علوم رفتاری- قدم چهارم: راهِ حلی نو-رفتارگرایانه

دهه پنجاه میلادی اگرچه دوران اوج رفتارگرایی بود، باید همزمان آن را آغاز دوران افول رفتارگرایی رادیکال نیز دانست. اتفاقات بسیاری در این دهه رخ داد که زمینه ی افول رفتارگرایی رادیکال را فراهم کرد که مورد بحث ما نیست از انتقادات چامسکی به مقاله ی رفتارکلامی اسکینر، تا کنفرانس دارتموث و ظهور استعاره ی کامپیوتر برای ذهن، تا پیشرفت های علم عصب-روانشناسی، تا ده ها و صدها روانشناس جوانی که شروع به انجام پژوهش های جدید بدون توجه قواعد رفتارگرایی رادیکال کردند (مانند میلر و برودبنت). یک جریان بسیار کوتاه و قابل توجه در این میان، روانشناسانی بودند که خود را نو-رفتارگرا (Neo-behaviorism) نامیدند.

احتمالا شاخص ترین چهره "ادوارد تولمن" (Edward Tolman) بود. تولمن موشی گرسنه را در یک ماز قرار داد. ماز میدان مركزی دارد كه هشت مسیر از آن منشعب می‌گردد. در هر نوبت پژوهشگر غذا را در انتهای یک مسیر قرار می‌داد. موش برای به دست آوردن غذا باید یاد بگیرد كه به تک تک مسیرها برود بدون آن كه به مسیرهایی كه قبلا رفته است برگردد. موش این رفتار را نسبتا خوب یاد می‌گیرد؛ پس از 20 نوبت آزمایش تقریبا هیچ وقت به مسیری كه قبلا رفته‌ است برنمی‌گردد؛ آیا موش صرفا با شرطی سازی پاسخ های گردش به چپ و راست را یاد گرفته بود یا چیزی بیشتر از شرطی سازی وجود داشت؟ در آزمایش بعدی تولمن موش گرسنه در ماز گذاشته شد و اجازه یافت تا آزادانه در اطراف گردش كند ولی غذایی در جایی پیدا نكرد. آیا با وجود فقدان تقویت و شرطی شدن، چیزی آموخته بود؟ پس از چند آزمایش بدون تقویت، موش غذا را پیدا كرد. پس از آن، پیشرفت وی بسیار سریع بود و عملكرد آن به زودی با عملكرد یك گروه کنترل موش كه در هر آزمایش با غذا تقویت شده بود، برابر شد. تولمن نمی توانست این نتایج را با شرطی سازی توضیح دهد، در واقع وقتی موش در ماز این طرف آن طرف می رود مشغول به یادگیری پاسخ‌ های گردش به چپ و راست كه مدعای شرطی سازی بود، نیست، بلكه در حال ساختن "نقشه ذهنی" از طرح ماز است!


در مثال معروف دیگر بندورا نیز برای "تبیین" آزمایش خود به استفاده از مفاهیم جعبه سیاه پرداخت؛ در این آزمایش، کودکان یک فیلم را مشاهده کردند که در آن یک بزرگسال بطور مکرر به یک عروسک بادی بزرگ ضربه می زند. بعد از مشاهده کلیپ، به کودکان اجازه داده شد که مانند چیزی که در فیلم دیدند در یک اتاق با عروسک بادی بازی کنند. وقتی بزرگسال پیامدی برای رفتارهای خشونت آمیز خود دریافت نکرد و هیچ پاداشی نیز به او داده نشد، کودکان نیز تمابل داشتند که همان رفتارهای خشونت آمیز را تقلید کنند، اما وقتی به گروهی دیگر از کودکان یک کلیپ نشان داده شد که در آن بزرگسال بخاطر رفتار پرخاشگرانه تنبیه می شد، کودکان تمایل کمتری داشتند که آن رفتارها را تکرار کنند. بنابرین در این مثال یادگیری از طریق این فرایندِ مشاهده و تقلید دیگران رخ می دهد نه شرطی سازی.

نو-رفتارگرایان برای تبیین رفتار از جعبه ی سیاه ذهن استفاده کردند. نتایج آزمایش آن ها بدون کمک گرفتن از سازه های ذهنی قابل تبیین نیست. ولی بسیار جالب توجه است که از این آزمایش ها تبیین های مختلفی صورت گرفته است. در آزمایش بندورا دقیقا چه اتفاقی در ذهن کودکان افتاده است؟ آیا کودکان از طریق یادگیری مشاهده ای، رفتار پرخاشگرانه در آن ها شکل گرفت یا صرفا به این دلیل که علاقه ی خود را به بزرگسالان نشان دهند رفتار را تکرار کردند؟ یا ممکن است شخصی ادعا کند شاید کودکان صرفا رفتار را تقلید کردند زیرا فکر می کردند کلیپ ها "دستورات آزمایشگر" است و آن ها مجبورند این رفتار را تکرار کنند و در موقعیت غیر آزمایشی کودکان با دیدن هزاران ویدئو چنین رفتاری را نیاموزند. به تصویر زیر نگاه کنید:


یک نو-رفتارگرا به جای جعبه سیاه ذهن قوانین و سازه هایی می نشاند، ولی تنها در صورتی می توان ادعا کرد چنین سازه هایی دارای معقولیت هستند که مفروضات آن توانایی "پیش بینی" رفتار را داشته باشند و به راحتی با آزمایش های رفتاری تایید یا ابطال شود. در مورد آزمایش بندورا اگر کسی ادعا کند، رفتار کودکان صرفا به علت "دستورات آزمایشگر" و نه یادگیری مشاهده ای رخ داده، می تواند ترتیب آزمایشی را بدهد که کلیپ آموزشی در اتاق انتظار از تلویزیون پخش شود و آزمودنی از اینکه این برنامه ی تلویزیونی قسمتی از آزمایش است، اطلاعی نداشته باشد. تصور کنید در این آزمایش به این نتیجه رسیدیم با پخش کلیپ آموزشی در اتاق انتظار، یادگیری رخ نداده و بروز رفتار دیده نمی شود، ممکن است مجددا پژوهشگری دیگر ادعا کند شاید در یادگیری مشاهده ای تاخیری وجود دارد و بلافاصله مشاهده نمی شود، بدین ترتیب دوباره می توان ترتیب آزمایشی را داد و این روند بارها و بارها تکرار می شود. به نظر می رسد ما این چرخه آزمایش و ابطال را به خوبی در دهه 60 و 70 میلادی -که روانشناسان آن تحت آموزش های دقیق رفتارگرایی قرار گرفته بودند- مشاهده می کنیم، برای مثال به پارادیم هایی مانند الگوهای توجه انتخاب یا اطاعت اشخاص از اتوریته مراجعه کنید که چگونه ده ها پژوهش برای تایید و ابطال انواع فرضیه های رقیب صورت گرفت.

چناچه آلن بدلی (ابداع کننده سازی حافظه ی کاری) در فصل "روانشناسی در دهه 50: یک دیدگاه شخصی" چاپ شده در کتاب Inside Psychology: a science over 50 years اشاره می کند، آزمایش های تولمن تاثیر زیادی بر او و روانشناسان شناختی گذاشته است. تفاوت نو-رفتارگرایان و شناخت گرایان در چیست؟

من تصور می کنم باید پاسخ این سوال را از پوپر بپرسیم. از نظر پوپر آن چیزی که علم را از شبه علم جدا می کند، ابطال پذیری است. از نظر پوپر وظیفه علم، حذف کردن نظریه‌ها و طرح‌های غلط است، نه صرفا اندوختن و جمع کردن داده‌های تایید کننده. تجربه و آزمایش توان اثبات یا تأیید هیچ نظریه‌ای را نداشته و تنها در ابطال آنها توان‌مند است. به همین دلیل، ملاک تمییز گزاره علمی و تجربی از غیر آن، نیز ابطال‌پذیری آن است، نه اثبات‌پذیری‌اش. برای مثال در مورد نظریه ی تکامل می توان متصور شد حتی اگر یک فسیل پستاندار قدیمی تر از زمان تکامل دوزیستان پیدا شود، تکامل ابطال خواهد شد. در مورد نظریه ی جاذبه ی نیوتون اگر روی کره زمین در شرایط عادی اشیا بر خلاف نیروی جاذبه حرکت کنند، این نظریه ابطال خواهد شد.

حال سوال این است که چه آزمایشی می تواند سازه ای مانند حافظه ی کاری یا و کارکردهای اجرایی را ابطال کند؟ در واقع آزمایشی نمی توان متصور شد که به وسیله آن بتوان حافظه ی کاری را ابطال کرد و حتی آلن بدلی هرجا شواهد مخالفی یافته، به جای ابطال نظریه ی خود سریعا آن را در نظریه ی خود ادغام می کند. سازه Episodic Buffer جزئی از مدل حافظه کاری بدلی است و هدف آن ادغام اطلاعات در حوزه حسی و برقراری ارتباط با حافظه بلند مدت است که بدلی بعدها در مواجهه با مشکلات نظریه ی اش آن را برای مدل خود "ساخت". حتی زمانی که مشخص شد بر خلاف نظریه ی اش Episodic Buffer می تواند به صورت منفل و بدون نیاز به توجه هشیار عمل کند، بازهم مدل خود را تغییر داد. شاید به نظر می رسد این نشان دهنده پویایی نظریه ی بدلی است ولی بالعکس این نشان می دهد این سازه بسیار کُلی و توانایی پیش بینی دقیق را ندارد. چندین مدل از حافظه کاری توسط بدلی، اریکسون، کوآن و غیره ارائه شده است که هریک در تلاش هستند شواهدی را برای تایید سازه های خود بیابند و موفق نیز عمل می کنند، ولی موجود هزاران مقاله تایید کننده برای حافظه کاری بدون ابطال پذیری نمی تواند ملاکی برای علمی بودن باشد.

نو-رفتارگرایان به ساخت سازه های مختلف نمی پرداختند و سپس برای آن شواهدی را دست و پا کنند بلکه بالعکس نو-رفتارگرایان تنها زمانی که نمی توانستند رفتاری را بر اساس قواعد موجود تبیین کنند، رو به ساخت سازه های ذهنی می پرداختند (از رفتار پی بردن به سازه های ذهنی، نه ساختن سازه های ذهنی و سپس جستجو برای شواهد رفتاری).این رویکرد آنان به رعایت اصل «تیغ اکام» یا «اصل امساک» کمک می کند و ثانیا باعث ساخت فرضیه هایِ پیش بینی کننده و ابطال پذیر بر اساس مشاهدات رفتاری می شود.

در جستار قبل از راه حل تکاملی برای حل مشکل سازه ها صحبت کردم، در این جستار به یکی دیگر از راه های حل مشکل سازه ها در روانشناسی اشاره کردم که تصور می کنم در پارادیم نو-رفتارگرایی به خوبی دیده می شود. امروزه در روانشناسی و علوم شناختی آموزش روش های رفتاری به دانشجویان بسیار محدود است (اگر نگوییم وجود ندارد!)؛ در کوریکولیوم رشته های مرتبط حداکثر یک درس به روش های اندازه گیری رفتاری پرداخته می شود، و دانشجویان روانشناسی یاد نمی گیرند چگونه با استفاده از روش های رفتاری دست به آزمون فرضیه ها بزنند و به ناچار به روش هایی مانند پرسشنامه و تسک های از پیش آماده شده، روی می آورند. روانشناسی علم مطالعه ی رفتار است ولی دانشجویان در دانشگاه ها عملا چیز زیادی درباره روش های تحقیق رفتاری نمی آموزند

روانشناسی به علم مطالعه رفتار تعریف می شود، ولی دانشجویان روانشناسی و علوم شناختی مطالب بسیار اندکی درباره نحوه انجام مطالعات رفتاری در دانشگاه ها می آموزند
روانشناسی به علم مطالعه رفتار تعریف می شود، ولی دانشجویان روانشناسی و علوم شناختی مطالب بسیار اندکی درباره نحوه انجام مطالعات رفتاری در دانشگاه ها می آموزند


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *