عشق کورتاژی

    اول نوامبر سال نود و هشت بود. باد سردی می وزید. ما در طبقه دوم پاساژ ارگ روی مبلهای راحتی قهوه خانه اکسپرسو نشسته بودیم. هر دو دستهای سردمان را به فنجان قهوه چسبانده بودیم و لذت گرم شدن را از نوک انگشتانمان وارد بدنمان می کردیم.  مونیکا شال قرمزی را که دور گردنش بود کمی شل کرد و بی آنکه نگاهم کند گفت: سقطش می کنم. با این اوضاع روحی که دارم آمدن یه بچه و بزرگ کردنش مسئولیت سنگینیه. نگاهم افتاد به چشمان بر اضطرابش. تصور سقط کردن بچه اش لرزشی به قلبم انداخت. نگاهم کرد تا عکس العملم را از شنیدن این خبر ببیند. نمی توانستم حرفی بزنم. مونیکا انگشتان بلندش را روی شکمش گذاشت و گفت: به آندرش نگفتم حامله ام. نمی خوام بدونه تصمیم گرفتم بچه اش رو نابود کنم. فردا بیمارستان وقت سقط جنین دارم. ساعت هشت صبح.  مونیکا خیره شد به فنجان قهوه اش و برای لحظه ای ساکت شد. طرف راست میز کناریمان زنی مشغول غذا دادن به بچه اش بود. روبرو زنی داشت کتاب می خواند و سمت چپ میز ما دختر و پسر جوانی یکدیگر را می بوسیدند. کافه تقریبا خلوت بود. شاید به این دلیل که ساعت حدود ده صبح بود و مردمان کمتری آن وقت روز برای خیابان گردی و قهوه نوشیدن بیرون بودند.  مونیکا گفت: تمام فکرم شده یه جنین چند هفته ای که هنوز یه تکه گوشت شکل نگرفته است . خواب ندارم. از یه سو فکر می کنم شاید خوب باشه یه همدم کوچولو داشته باشم. یه دختر ناز با پوستی مثل هلو، چشمایی آبی و موهایی بور. یه بچه که یا می خواد بخوره یا پی پی کرده و می خواد عوضش کنی. اما بچه ها تا کوچیکن بامزه اند بعد که بزرگ می شن همه چیز جدی میشه. سرشون رو که از تخم بیرون میارن می خوان به همه چی پی ببرند. هزار تا سوال دارند، سرشون رو تو هر سوراخی می کنند. من می دونم. دو قلوهای یوسیکا خواهرم از در و دیوار بالا می رفتن. اون خواهری که همیشه می گفت و می خندید موضوع تمام حرفاش شده بود ملیسا و یوسفین. خودش شده بود پوست و استخون.  لبخندی رو لبم نشسته بود. چقدر دلم می خواست جای مونیکا بودم و جنینی در شکمم بود. جنینی که من مادرش بودم. چند نخ شویدی موهاش را با پنجه هام شانه می کردم. سرش رو روی سینه ام می گذاشتم و بو می کشیدمش. چقدر بچه ها خوشبو هستند. شبها برایش قصه می خواندم.  مونیکا ادامه داد: من نمی تونم از این زنا باشم که فکر کنم موجودی رو به این دنیا میارم که حتما خوشبختش می کنم. هنوز پای خودم توی گِل گیر کرده. هنوز نمی دونم چرا توی این دنیا پرسه می زنم. چطوری می تونم یه مادر خوب بشم؟ نه من حوصله بچه ندارم. آدم این حرفا نیستم. بچه مواظبت و عشق و تربیت می خواد.  اشکهاش شروع با باریدن کرد. دستمالی که کنار فنجان سرد شده قهوه ام بود بطرفش دراز کردم.  دماغش را بالا کشید و ادامه داد: آندرش عاشق بچه اس. اما رابطه های ما آدما امروز به هیچی بند نیست. یه دفعه میزنیم به کاسه و کوزه همدیگه.... حرفش رو قطع کرد و فنجانش را به لب برد و جرعه ای نوشید. من نیز جرعه ای از قهوه ام را نوشیدم. قهوه ام سرد شده بود.  مونیکا فنجانش را گذاشت روی میز و گفت: تو چی فکر می کنی؟ منو رو یه قاتل می بینی یا یه آدم خودخواه گیج؟   نمی دانستم در آن لحظه چه بگویم. قاعدتا حرف های مونیکا قابل فهم بود. برای مادر شدن باید آمادگی داشت و من بدون آنکه مونیکا دردو دلهایش را بکند می توانستم با اطمینان بگویم او برای این نقش آفریده نشده بود. اینکه ناخواسته فرزندی را بدنیا بیاوری بیرحمانه تر از اینست که تصمیم بگیری سقطش کنی. برای هر کاری ابتدا باید آمادگی آن را داشت.  به نظرم این یک قتل نبود بلکه یک تصمیم بود که به آینده سه نفر ربط داشت، نوزاد، مونیکا و آندرش. مونیکا زل زده به من و منتظر جواب بود.  گفتم: فکر کنم بهتره با آندرش مشورت کنی. بالاخره اونم توی این ماجرا سهمی داره. بهتره به او بگی آبستنی و قصد کورتاژ داری.  مونیکا سخت بر آشفت و گفت: آندرش که نمی خواد نه ماه این بچه رو تو شکمش حمل کنه. آندرش که نمی دونه توی دل من چه می گذره، اونکه مثل من با یه موجود زنده تو شکمش زندگی نمی کنه. مونیکا دوباره شروع به گریه کرد. دستم را گذاشتم روی دستش و گفتم: می فهمم مونیکا اما تو نباید بترسی. این جنین توی رحم توه و باید هفته ها حملش کنی و ازش مواظبت کنی. کاری که تو می کنی یه کار بزرگه و باید از پسش بر بیای و باید اونقد قوی باشی که به آندرش بگی. تصمیم گیرنده نهایی تویی. قبول کن که اونم پدر بچه اس و باید بدونه که چه اتفاقی افتاده. تصمیم نهایی رو تو می گیری. هیچکس نمی تونه تو رو وادار به بارداری بکنه.  مونیکا نفس عمیقی کشید و گفت: فکرش رو بکن در دنیایی که خیلی از آدما آرزوی بچه دار شدن می کنن، آنوقت من نشستم و برای حاملگی ام گریه می کنم. باید خیلی خودخواه باشم.    دخترکی که آنجا کار می کرد مشغول تمیز کردن میزها بود. موهای بلند بورش را از پشت بسته بود و پیشبند مشکی کوتاهی را روی لباسش پوشیده بود. چهره مهربانی داشت. نزدیک میز ما شد و خیلی مودب پرسید: چیز دیگه ای لازم دارید؟  گفتم نه متشکرم. دخترک پشتش را به ما کرد و فنجانهای میز روبرویی را برداشت و بطرف آشپزخانه رفت. رو به مونیکا کردم و گفتم: این احساس های آزاردهنده رو بریزشون دور. اینا خودخواهی نیست، برعکس یه تصمیم عاقلانه اس. فقط میشه بگی از چی می ترسی؟ مونیکا انگشتش را دور دایره فنجانش کشید و گفت: همین الان هم می ترسم. فکرش رو بکن من چند هفته پیش خودم بودم ولی الان یه موجود زنده داره توی من شکل می گیره. من دارم اونو تغدیه می کنم. از بیرون یه نفرم اما از این تو دو نفر.  بعد این یه ذره موجود می خواد رشد کنه و جا باز کنه، می خواد توی شکم من دست و پا بزنه. مثل یه مهمون ناخونده اس. هر کاری دوست داره می کنه و بعد می خواد از من متولد بشه. طاقت درد زایمان رو ندارم. از اینکه اون رو از درون من بکشند بیرون و چیزی شبیه قورباغه رو بگذارن روی سینه آدم می ترسم . بعد باید مواظبش باشم. باید بهش شیر بدم، سینه هام رو بگذارم دهنش... میان حرف او پریدم و گفتم برای این ترست کمک هست. حتما خیلی از مادرا اینطوری فکر می کنند. این ترس خیلی طبیعیه می تونی با یه مشاور صحبت کنی.  مونیکا گفت: فقط اینا که می گم نیست سوزان. تو خودت می دونی که اغلب حال روحیم خوب نیست اونوقت بیام مادر هم بشم؟ من مطمئنم که مادر خوبی نمی شم.  دستش رو دوباره فشار دادم و گفتم: اما شاید اون به تو انگیزه زندگی بده در ثانی آندرش هم کمکت می کنه، اون پدر بچه اس. مونیکا با چشمانی خیس من را نگاه کرد و گفت: وقتی آدم خودش رو خوشبخت احساس نمی کنه چطور می تونه باعث خوشبختی کس دیگه ای بشه؟ تو فکر می کنی بچه دار شدن شیرینه اما من باید از پس بزرگ کردن و تربیتش بر بیام یا نه؟    مونیکا دستش را گذاشت روی شکمش و گفت: یه نفر این تو داره جون می گیره وای حتی فکرش هم وحشتناکه. با لحنی مهربان گفتم: تو اولین مادری نیستی که باردار شدی و موجود زنده ای رو با خودت حمل می کنی. فکرات رو عوض کن! مونیکا سریع پاسخ داد: چه جوری؟ با آرامی گفتم این که تو قدرت حمل یه جنین رو داری و اینقدر قوی هستی که مادرش باشی. حس کن یه خلاقی و از عهده هر چیزی برمیای.  مونیکا ساکت شده بود و به حرفهای من گوش می داد.  - فکرش رو بکن که می تونی ..... مونیکا میان حرفهایم پرید و گفت: این حرفا رو نزن سوزان. نمی تونم این فکرا رو به خودم تلقین کنم. از این حرفا گذشته حتی فکر می کنم اگه این بچه سالم نباشه چی؟  - این حرفا چیه می زنی این توهمات یه زن بیماره. این روزا تکنیک اینقد پیشرفت کرده که .... - آره ولی هر چقدر هم که پیشرفت کرده باشه باز ممکنه خطا کنند.  - و یا ممکنه نکنند. - من روی یه امکان نمی تونم تصمیم بگیرم. من هیچی از مادری نمی دونم.  - خب یاد می گیری، کتاب می خونی. اینا که شدنی هس. - یعنی منظور تو اینه که من بچه رو سقط نکنم؟ - نه منظورم اینه که اول فکرت رو به کار بنداز، ترسات رو بگذار کنار و منطقی فکر کن. تو الان فقط از ترس و ناامیدی حرف می زنی. چیزایی که تو می گی قابل درک کردنه اما قابل حله. ببین آندرش چی می گه، باهاش صحبت کن. بعد با هم تصمیم بگیرید. اینطوری بهتر نیست؟ مونیکا برای دقایقی ساکت شد و در فکر فرو رفت.  - الان دیگه کم کم شروع به شکل گرفتن کرده. اندازه یه دونه عدس کوچولوه.  لبخند ملیحی روی صورتم نقش بست. بی آنکه او بداند در دنیای خود غرق شدم.    - هوس کیک شکلاتی کردم تو هم می خوری؟ - نه من نمی خورم.  بلند شد. با رفتن او دستم را کشیدم روی پوست نازک کودک. او خواب بود و لبهای نازکش جمع شده بود. دستهای کوچکش را مشت کرده بود. دستهایی که به کوچکی یک گردو بود.  اگر زنده مانده بود الان شش سالش بود. می توانست سوار اسب چوبی اش بشود. اگر زنده مانده بود الان برایش کیک شکلاتی می خریدم و شکلاتهای دور دهانش را با دستمال پاک می کردم. با هم به پارک می رفتیم، من او را روی تاب می گذاشتم و آهسته هولش می دادم جلو. آنقدر آهسته که نیفتد. بعد سوار قایق کوچک چوبی پارک می شدیم و ادای دزدان دریایی را در می آوردیم. اگر بود به مرغابی ها نان می دادیم.    مونیکا با یک تکه کیک برگشت و نشست روی صندلی پشت میز.  - می تونی یه کوچولو مزه کنی، زیاده. به چی فکر می کردی؟    یک تکه از کیک را گذاشت روی زبانش و در حالیکه آن را با لذت می خورد گفت: - هیچوقت از کیک شکلاتی خوشم نمیومد اما الان یه دفه هوس کردم.  - خوشمزه اس، توی هوای سرد می چسبه. - بیا یه ذره مزه کن.  تکه ی کوچکی از کیک را توی دهانم گذاشتم. دختر و پسر جوانی که مشغول بوسیدن یکدیگر بودند از جا بلند شدند.  مونیکا نگاهش به آن دو خیره ماند. پسرک دستش را دور کمر دختر حلقه کرده بود و آهسته از آنجا دور شدند. تکه ی دیگری از کیک را به دهان برد و گفت: عشق.. سوزان تو به عشق اعتقاد داری؟  صحبت عشق که می شود ناخودآگاه حس خوبی به آدم دست می دهد. این سوال مونیکا درست مثل این بود که بپرسند آیا تو به خدا اعتقاد داری؟ فنجان خالی را محکم به دست گرفتم و گفتم: چرا اینو می پرسی؟ عشق یه تجربه اس که تو زندگی همه اتفاق میفته. اینکه بپرسی به عشق اعتقاد داری مثل اینه که خودت هنوز در تردیدی. آره؟ سرش راپایین انداخت و به فکر فرو رفت.  - می دونی چیه سوزان؟ گاهی فکر می کنم عشق در ابتدا مثل یه نطفه است که با یه لذت خاص وارد بدنت میشه. چند هفته ی اول درست نمی دونی می خوایش یا نمیخوایش، از پسش برمیای یا نمیای. هفته های بعد به تغییری که توی وجودت داره اتفاق میفته فکر می کنی، گاهی می خوای بالا بیاری، گاهی دوست داری برای اونی که تو وجودته هر کاری بکنی. یه موقع هایی هم دلت می خواد کورتاژش کنی، می ترسی. گاهی دلت نمی خواد به هیچ قیمتی از دست بدیش. گاهی فکر می کنی نکنه این جنین ناقص باشه، نکنه خودش رو تو من جا داده تا من مواظبش باشم. نکنه یه دست نداره، نکنه منگوله. نکنه اصلا نگه داشتنش یه اشتباهه، نکنه پشیمونت کنه، نکنه خودش بیفته و بره و ترکت کنه.  مونیکا سرش را بلند کرد اما نگاهش را به من نیانداخت. - یه دفه تصمیم می گیری باهاش راه بری، قبولش کنی، براش اسم بگذاری و هر کاری که از دستت بر میاد براش بکنی. دیگه چه بخوای چه نخوای یه روح شدی در دو بدن. نمی تونین از هم جدا بشین.  دستش را روی شکمش کشید و گفت: دیگه حملش نمی کنی بلکه بهش وابسته میشی. میگذاری در تو رشد کنه از جون خودت تغذیه اش می کنی، بیقراری هاش رو تحمل می کنی، بیخوابی هات رو تحمل می کنی، دلواپسی هات رو تحمل می کنی، حتی دردهای کوچیک و بزرگی که بهت می ده و یه جا بدنیات میاریش، براش ارزش قایل میشی براش وقت می گذاری و با خودت همه جا می بریش.  غرق شنیدن حرفهای زیبای مونیکا شده بودم. دختری که آنجا کار می کرد با مهربانی بسوی ما آمد. - دو تا قهوه ی گرم بیارم؟ تشکر کردم و گفتم: باکمال میل. نگران بودم که مبادا مونیکا حرفش را ناتمام بگذارد. رو به او کردم و گفتم: خب؟ ادامه بده. مونیکا ساکت بود و حرفی نمی زد. دخترک با دو فنجان قهوه آمد، روی میز گذاشت و با لبخندی ملیح از کنارمان رفت. - از خودگذشتگی می کنی، برات مهم میشه، باهاش از دلت حرف می زنی از تمام آرزوهات که اونم توش سهم داره. دنیات رو باهاش نقاشی می کنی. عشقت بزرگ میشه اونقد بزرگ که دیگه توی دنیات جا نمیشه و یه روز یه دفه اون اتفاق میفته که میخواد بره و ترکت کنه. میخواد چیزای دیگه رو تجربه کنه از همیشه با تو بودن خسته شده، همه چیز براش تکراریه، میخواد تنهات بگذاره. هر چیز واقعی یه روزی دلمرده میشه.  مونیکا ساکت ساکت شد. قهوه ام را نوشیدم و گفتم: منظورت اینه که خوشی های این دنیا هیچوقت پایدار نمی مونه؟ حتی اگه اسمش عشق باشه؟ مونیکا فنجانش را به لب برد و گفت: ما روی احساساتمون اسم می گذاریم بعضی از خوشی ها خودِ درده. بعضی دردا خود خوشیه. عشق رو ما عشق می دونیم شاید یه حادثه ی معمولی باشه. آدما رو ما بزرگشون می کنیم شاید جا برای بزرگ شدن ندارند و یه روز می ترکند.  روی صندلی ام جا بجا شدم و گفتم: اینجوری که تو فکر می کنی می تونه تجربه شخصی خودت باشه. من فکر می کنم می تونه پایان خوبی هم داشته باشه. مثل دو تا رود آب که کنار هم می رند تا به دریا برسند.  - اونا هم وقتی رسیدن دیگه همو نمی شناسن. چرا میخوان به دریا برسند؟ چونکه دنبال رسیدن به تجربه های جدیدند.  لحظه ای سکوت کردم و سپس با کنجکاوی پرسیدم:  - مونیکا آیا تو عاشق آندرشی؟ اشکهای مونیکا مثل تکه ای یخ که در حرارت آفتاب آب می شود فرو ریخت.  - دیگه آندرشی وجود نداره سوزان. آندرش دو هفته پیش ترکم کرد. از تعجب نفسم در سینه قفل شد. بی اختیار بلند شدم بطرفش رفتم و او را محکم در آغوش گرفتم. مونیکا هق هق کنان گفت: و من نمیخوام یه بچه ی بی پدر رو بزرگ کنم. برای همین می خوام سقطش کنم. برای همین نمی خوام به آندرش بگم.  - پس چرا از اول نگفتی؟ واقعا فکر کردم از حاملگی وحشت داری.  - از همه چیز وحشت دارم. موهایش را نوازش کردم و آهسته گفتم:  - فردا باهات میام، تا این عشق رو کورتاژ کنی.
اول نوامبر سال نود و هشت بود. باد سردی می وزید. ما در طبقه دوم پاساژ ارگ روی مبلهای راحتی قهوه خانه اکسپرسو نشسته بودیم. هر دو دستهای سردمان را به فنجان قهوه چسبانده بودیم و لذت گرم شدن را از نوک انگشتانمان وارد بدنمان می کردیم. مونیکا شال قرمزی را که دور گردنش بود کمی شل کرد و بی آنکه نگاهم کند گفت: سقطش می کنم. با این اوضاع روحی که دارم آمدن یه بچه و بزرگ کردنش مسئولیت سنگینیه. نگاهم افتاد به چشمان بر اضطرابش. تصور سقط کردن بچه اش لرزشی به قلبم انداخت. نگاهم کرد تا عکس العملم را از شنیدن این خبر ببیند. نمی توانستم حرفی بزنم. مونیکا انگشتان بلندش را روی شکمش گذاشت و گفت: به آندرش نگفتم حامله ام. نمی خوام بدونه تصمیم گرفتم بچه اش رو نابود کنم. فردا بیمارستان وقت سقط جنین دارم. ساعت هشت صبح. مونیکا خیره شد به فنجان قهوه اش و برای لحظه ای ساکت شد. طرف راست میز کناریمان زنی مشغول غذا دادن به بچه اش بود. روبرو زنی داشت کتاب می خواند و سمت چپ میز ما دختر و پسر جوانی یکدیگر را می بوسیدند. کافه تقریبا خلوت بود. شاید به این دلیل که ساعت حدود ده صبح بود و مردمان کمتری آن وقت روز برای خیابان گردی و قهوه نوشیدن بیرون بودند. مونیکا گفت: تمام فکرم شده یه جنین چند هفته ای که هنوز یه تکه گوشت شکل نگرفته است . خواب ندارم. از یه سو فکر می کنم شاید خوب باشه یه همدم کوچولو داشته باشم. یه دختر ناز با پوستی مثل هلو، چشمایی آبی و موهایی بور. یه بچه که یا می خواد بخوره یا پی پی کرده و می خواد عوضش کنی. اما بچه ها تا کوچیکن بامزه اند بعد که بزرگ می شن همه چیز جدی میشه. سرشون رو که از تخم بیرون میارن می خوان به همه چی پی ببرند. هزار تا سوال دارند، سرشون رو تو هر سوراخی می کنند. من می دونم. دو قلوهای یوسیکا خواهرم از در و دیوار بالا می رفتن. اون خواهری که همیشه می گفت و می خندید موضوع تمام حرفاش شده بود ملیسا و یوسفین. خودش شده بود پوست و استخون. لبخندی رو لبم نشسته بود. چقدر دلم می خواست جای مونیکا بودم و جنینی در شکمم بود. جنینی که من مادرش بودم. چند نخ شویدی موهاش را با پنجه هام شانه می کردم. سرش رو روی سینه ام می گذاشتم و بو می کشیدمش. چقدر بچه ها خوشبو هستند. شبها برایش قصه می خواندم. مونیکا ادامه داد: من نمی تونم از این زنا باشم که فکر کنم موجودی رو به این دنیا میارم که حتما خوشبختش می کنم. هنوز پای خودم توی گِل گیر کرده. هنوز نمی دونم چرا توی این دنیا پرسه می زنم. چطوری می تونم یه مادر خوب بشم؟ نه من حوصله بچه ندارم. آدم این حرفا نیستم. بچه مواظبت و عشق و تربیت می خواد. اشکهاش شروع با باریدن کرد. دستمالی که کنار فنجان سرد شده قهوه ام بود بطرفش دراز کردم. دماغش را بالا کشید و ادامه داد: آندرش عاشق بچه اس. اما رابطه های ما آدما امروز به هیچی بند نیست. یه دفعه میزنیم به کاسه و کوزه همدیگه.... حرفش رو قطع کرد و فنجانش را به لب برد و جرعه ای نوشید. من نیز جرعه ای از قهوه ام را نوشیدم. قهوه ام سرد شده بود. مونیکا فنجانش را گذاشت روی میز و گفت: تو چی فکر می کنی؟ منو رو یه قاتل می بینی یا یه آدم خودخواه گیج؟ نمی دانستم در آن لحظه چه بگویم. قاعدتا حرف های مونیکا قابل فهم بود. برای مادر شدن باید آمادگی داشت و من بدون آنکه مونیکا دردو دلهایش را بکند می توانستم با اطمینان بگویم او برای این نقش آفریده نشده بود. اینکه ناخواسته فرزندی را بدنیا بیاوری بیرحمانه تر از اینست که تصمیم بگیری سقطش کنی. برای هر کاری ابتدا باید آمادگی آن را داشت. به نظرم این یک قتل نبود بلکه یک تصمیم بود که به آینده سه نفر ربط داشت، نوزاد، مونیکا و آندرش. مونیکا زل زده به من و منتظر جواب بود. گفتم: فکر کنم بهتره با آندرش مشورت کنی. بالاخره اونم توی این ماجرا سهمی داره. بهتره به او بگی آبستنی و قصد کورتاژ داری. مونیکا سخت بر آشفت و گفت: آندرش که نمی خواد نه ماه این بچه رو تو شکمش حمل کنه. آندرش که نمی دونه توی دل من چه می گذره، اونکه مثل من با یه موجود زنده تو شکمش زندگی نمی کنه. مونیکا دوباره شروع به گریه کرد. دستم را گذاشتم روی دستش و گفتم: می فهمم مونیکا اما تو نباید بترسی. این جنین توی رحم توه و باید هفته ها حملش کنی و ازش مواظبت کنی. کاری که تو می کنی یه کار بزرگه و باید از پسش بر بیای و باید اونقد قوی باشی که به آندرش بگی. تصمیم گیرنده نهایی تویی. قبول کن که اونم پدر بچه اس و باید بدونه که چه اتفاقی افتاده. تصمیم نهایی رو تو می گیری. هیچکس نمی تونه تو رو وادار به بارداری بکنه. مونیکا نفس عمیقی کشید و گفت: فکرش رو بکن در دنیایی که خیلی از آدما آرزوی بچه دار شدن می کنن، آنوقت من نشستم و برای حاملگی ام گریه می کنم. باید خیلی خودخواه باشم. دخترکی که آنجا کار می کرد مشغول تمیز کردن میزها بود. موهای بلند بورش را از پشت بسته بود و پیشبند مشکی کوتاهی را روی لباسش پوشیده بود. چهره مهربانی داشت. نزدیک میز ما شد و خیلی مودب پرسید: چیز دیگه ای لازم دارید؟ گفتم نه متشکرم. دخترک پشتش را به ما کرد و فنجانهای میز روبرویی را برداشت و بطرف آشپزخانه رفت. رو به مونیکا کردم و گفتم: این احساس های آزاردهنده رو بریزشون دور. اینا خودخواهی نیست، برعکس یه تصمیم عاقلانه اس. فقط میشه بگی از چی می ترسی؟ مونیکا انگشتش را دور دایره فنجانش کشید و گفت: همین الان هم می ترسم. فکرش رو بکن من چند هفته پیش خودم بودم ولی الان یه موجود زنده داره توی من شکل می گیره. من دارم اونو تغدیه می کنم. از بیرون یه نفرم اما از این تو دو نفر. بعد این یه ذره موجود می خواد رشد کنه و جا باز کنه، می خواد توی شکم من دست و پا بزنه. مثل یه مهمون ناخونده اس. هر کاری دوست داره می کنه و بعد می خواد از من متولد بشه. طاقت درد زایمان رو ندارم. از اینکه اون رو از درون من بکشند بیرون و چیزی شبیه قورباغه رو بگذارن روی سینه آدم می ترسم . بعد باید مواظبش باشم. باید بهش شیر بدم، سینه هام رو بگذارم دهنش... میان حرف او پریدم و گفتم برای این ترست کمک هست. حتما خیلی از مادرا اینطوری فکر می کنند. این ترس خیلی طبیعیه می تونی با یه مشاور صحبت کنی. مونیکا گفت: فقط اینا که می گم نیست سوزان. تو خودت می دونی که اغلب حال روحیم خوب نیست اونوقت بیام مادر هم بشم؟ من مطمئنم که مادر خوبی نمی شم. دستش رو دوباره فشار دادم و گفتم: اما شاید اون به تو انگیزه زندگی بده در ثانی آندرش هم کمکت می کنه، اون پدر بچه اس. مونیکا با چشمانی خیس من را نگاه کرد و گفت: وقتی آدم خودش رو خوشبخت احساس نمی کنه چطور می تونه باعث خوشبختی کس دیگه ای بشه؟ تو فکر می کنی بچه دار شدن شیرینه اما من باید از پس بزرگ کردن و تربیتش بر بیام یا نه؟ مونیکا دستش را گذاشت روی شکمش و گفت: یه نفر این تو داره جون می گیره وای حتی فکرش هم وحشتناکه. با لحنی مهربان گفتم: تو اولین مادری نیستی که باردار شدی و موجود زنده ای رو با خودت حمل می کنی. فکرات رو عوض کن! مونیکا سریع پاسخ داد: چه جوری؟ با آرامی گفتم این که تو قدرت حمل یه جنین رو داری و اینقدر قوی هستی که مادرش باشی. حس کن یه خلاقی و از عهده هر چیزی برمیای. مونیکا ساکت شده بود و به حرفهای من گوش می داد. - فکرش رو بکن که می تونی ..... مونیکا میان حرفهایم پرید و گفت: این حرفا رو نزن سوزان. نمی تونم این فکرا رو به خودم تلقین کنم. از این حرفا گذشته حتی فکر می کنم اگه این بچه سالم نباشه چی؟ - این حرفا چیه می زنی این توهمات یه زن بیماره. این روزا تکنیک اینقد پیشرفت کرده که .... - آره ولی هر چقدر هم که پیشرفت کرده باشه باز ممکنه خطا کنند. - و یا ممکنه نکنند. - من روی یه امکان نمی تونم تصمیم بگیرم. من هیچی از مادری نمی دونم. - خب یاد می گیری، کتاب می خونی. اینا که شدنی هس. - یعنی منظور تو اینه که من بچه رو سقط نکنم؟ - نه منظورم اینه که اول فکرت رو به کار بنداز، ترسات رو بگذار کنار و منطقی فکر کن. تو الان فقط از ترس و ناامیدی حرف می زنی. چیزایی که تو می گی قابل درک کردنه اما قابل حله. ببین آندرش چی می گه، باهاش صحبت کن. بعد با هم تصمیم بگیرید. اینطوری بهتر نیست؟ مونیکا برای دقایقی ساکت شد و در فکر فرو رفت. - الان دیگه کم کم شروع به شکل گرفتن کرده. اندازه یه دونه عدس کوچولوه. لبخند ملیحی روی صورتم نقش بست. بی آنکه او بداند در دنیای خود غرق شدم. - هوس کیک شکلاتی کردم تو هم می خوری؟ - نه من نمی خورم. بلند شد. با رفتن او دستم را کشیدم روی پوست نازک کودک. او خواب بود و لبهای نازکش جمع شده بود. دستهای کوچکش را مشت کرده بود. دستهایی که به کوچکی یک گردو بود. اگر زنده مانده بود الان شش سالش بود. می توانست سوار اسب چوبی اش بشود. اگر زنده مانده بود الان برایش کیک شکلاتی می خریدم و شکلاتهای دور دهانش را با دستمال پاک می کردم. با هم به پارک می رفتیم، من او را روی تاب می گذاشتم و آهسته هولش می دادم جلو. آنقدر آهسته که نیفتد. بعد سوار قایق کوچک چوبی پارک می شدیم و ادای دزدان دریایی را در می آوردیم. اگر بود به مرغابی ها نان می دادیم. مونیکا با یک تکه کیک برگشت و نشست روی صندلی پشت میز. - می تونی یه کوچولو مزه کنی، زیاده. به چی فکر می کردی؟ یک تکه از کیک را گذاشت روی زبانش و در حالیکه آن را با لذت می خورد گفت: - هیچوقت از کیک شکلاتی خوشم نمیومد اما الان یه دفه هوس کردم. - خوشمزه اس، توی هوای سرد می چسبه. - بیا یه ذره مزه کن. تکه ی کوچکی از کیک را توی دهانم گذاشتم. دختر و پسر جوانی که مشغول بوسیدن یکدیگر بودند از جا بلند شدند. مونیکا نگاهش به آن دو خیره ماند. پسرک دستش را دور کمر دختر حلقه کرده بود و آهسته از آنجا دور شدند. تکه ی دیگری از کیک را به دهان برد و گفت: عشق.. سوزان تو به عشق اعتقاد داری؟ صحبت عشق که می شود ناخودآگاه حس خوبی به آدم دست می دهد. این سوال مونیکا درست مثل این بود که بپرسند آیا تو به خدا اعتقاد داری؟ فنجان خالی را محکم به دست گرفتم و گفتم: چرا اینو می پرسی؟ عشق یه تجربه اس که تو زندگی همه اتفاق میفته. اینکه بپرسی به عشق اعتقاد داری مثل اینه که خودت هنوز در تردیدی. آره؟ سرش راپایین انداخت و به فکر فرو رفت. - می دونی چیه سوزان؟ گاهی فکر می کنم عشق در ابتدا مثل یه نطفه است که با یه لذت خاص وارد بدنت میشه. چند هفته ی اول درست نمی دونی می خوایش یا نمیخوایش، از پسش برمیای یا نمیای. هفته های بعد به تغییری که توی وجودت داره اتفاق میفته فکر می کنی، گاهی می خوای بالا بیاری، گاهی دوست داری برای اونی که تو وجودته هر کاری بکنی. یه موقع هایی هم دلت می خواد کورتاژش کنی، می ترسی. گاهی دلت نمی خواد به هیچ قیمتی از دست بدیش. گاهی فکر می کنی نکنه این جنین ناقص باشه، نکنه خودش رو تو من جا داده تا من مواظبش باشم. نکنه یه دست نداره، نکنه منگوله. نکنه اصلا نگه داشتنش یه اشتباهه، نکنه پشیمونت کنه، نکنه خودش بیفته و بره و ترکت کنه. مونیکا سرش را بلند کرد اما نگاهش را به من نیانداخت. - یه دفه تصمیم می گیری باهاش راه بری، قبولش کنی، براش اسم بگذاری و هر کاری که از دستت بر میاد براش بکنی. دیگه چه بخوای چه نخوای یه روح شدی در دو بدن. نمی تونین از هم جدا بشین. دستش را روی شکمش کشید و گفت: دیگه حملش نمی کنی بلکه بهش وابسته میشی. میگذاری در تو رشد کنه از جون خودت تغذیه اش می کنی، بیقراری هاش رو تحمل می کنی، بیخوابی هات رو تحمل می کنی، دلواپسی هات رو تحمل می کنی، حتی دردهای کوچیک و بزرگی که بهت می ده و یه جا بدنیات میاریش، براش ارزش قایل میشی براش وقت می گذاری و با خودت همه جا می بریش. غرق شنیدن حرفهای زیبای مونیکا شده بودم. دختری که آنجا کار می کرد با مهربانی بسوی ما آمد. - دو تا قهوه ی گرم بیارم؟ تشکر کردم و گفتم: باکمال میل. نگران بودم که مبادا مونیکا حرفش را ناتمام بگذارد. رو به او کردم و گفتم: خب؟ ادامه بده. مونیکا ساکت بود و حرفی نمی زد. دخترک با دو فنجان قهوه آمد، روی میز گذاشت و با لبخندی ملیح از کنارمان رفت. - از خودگذشتگی می کنی، برات مهم میشه، باهاش از دلت حرف می زنی از تمام آرزوهات که اونم توش سهم داره. دنیات رو باهاش نقاشی می کنی. عشقت بزرگ میشه اونقد بزرگ که دیگه توی دنیات جا نمیشه و یه روز یه دفه اون اتفاق میفته که میخواد بره و ترکت کنه. میخواد چیزای دیگه رو تجربه کنه از همیشه با تو بودن خسته شده، همه چیز براش تکراریه، میخواد تنهات بگذاره. هر چیز واقعی یه روزی دلمرده میشه. مونیکا ساکت ساکت شد. قهوه ام را نوشیدم و گفتم: منظورت اینه که خوشی های این دنیا هیچوقت پایدار نمی مونه؟ حتی اگه اسمش عشق باشه؟ مونیکا فنجانش را به لب برد و گفت: ما روی احساساتمون اسم می گذاریم بعضی از خوشی ها خودِ درده. بعضی دردا خود خوشیه. عشق رو ما عشق می دونیم شاید یه حادثه ی معمولی باشه. آدما رو ما بزرگشون می کنیم شاید جا برای بزرگ شدن ندارند و یه روز می ترکند. روی صندلی ام جا بجا شدم و گفتم: اینجوری که تو فکر می کنی می تونه تجربه شخصی خودت باشه. من فکر می کنم می تونه پایان خوبی هم داشته باشه. مثل دو تا رود آب که کنار هم می رند تا به دریا برسند. - اونا هم وقتی رسیدن دیگه همو نمی شناسن. چرا میخوان به دریا برسند؟ چونکه دنبال رسیدن به تجربه های جدیدند. لحظه ای سکوت کردم و سپس با کنجکاوی پرسیدم: - مونیکا آیا تو عاشق آندرشی؟ اشکهای مونیکا مثل تکه ای یخ که در حرارت آفتاب آب می شود فرو ریخت. - دیگه آندرشی وجود نداره سوزان. آندرش دو هفته پیش ترکم کرد. از تعجب نفسم در سینه قفل شد. بی اختیار بلند شدم بطرفش رفتم و او را محکم در آغوش گرفتم. مونیکا هق هق کنان گفت: و من نمیخوام یه بچه ی بی پدر رو بزرگ کنم. برای همین می خوام سقطش کنم. برای همین نمی خوام به آندرش بگم. - پس چرا از اول نگفتی؟ واقعا فکر کردم از حاملگی وحشت داری. - از همه چیز وحشت دارم. موهایش را نوازش کردم و آهسته گفتم: - فردا باهات میام، تا این عشق رو کورتاژ کنی.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *