شاه‌داماد غدیری😍

و بالاخره این آقا محمدصادق صفایی ما هم در تاریخ ۶ تیرماه ۱۳۹۹، با قلبی مالامال از عشق، از جمع خروس‌ها پر زد و خودش رو در میان مرغ‌ها جای داد. یادش بخیر و راهش پررهرو باد!

شب قبل از عقدش بود که بهم پیام داد:" علی فردا بیا چند خط از خطبه غدیر و فضائل امیرالمومنین رو توی مراسم عقدم بخون." اولش گفتم باشه ولی بعدش که با خودم فکر کردم، گفتم خب مراسم عقد معمولا درجه یک‌ها میرن و شاید خیلی جایگاهی نداشته باشه من هم تو اون مراسم حاضر بشم. این بود که به صادق پیام دادم و با عرض شرمندگی بهونه آوردم و گفتم احتمالا نیام. صادق هم برگشت گفت که من خوندن خطبه غدیر رو شرط ضمن عقد نوشتم و به خانواده خانومم گفتم میای و همه دوستا و رفقا هم میان و از اینجور حرفا. بالاخره به هر نحوی که بود قانعم کرد که برم. بعد از ظهر جمعه ۶ تیر بود که برای مراسم عقد آقا محمدصادق به امامزاده شعیب رفتم.

با اینکه آماده بودم برای خوندن بخشی از خطبه غدیر ولی تا چشمم به فامیلای صادق افتاد، شرم و خجالت عجیبی بر وجودم مستولی شد. این بود که رفتم پیش صادق و ازش خواستم که به حاج‌آقای اسلامی‌خواه بگه که خود حاج‌آقا، خطبه غدیر رو بخونه. به لطف دوستان بامرام، به محض تموم شدن خطبه عقد، عزیزان ما رو هل دادن وسط جمعیت و هی میگفتن "آقای زاهدی بخون!" دهنشان... پر از نقل و شیرینی! و اینگونه بود که به قول حاج جواد، اولین زوج غدیری سبزوار، زندگی خودشون رو زیر سایه امیرالمومنین(ع) شروع کردند. بعدشم گروه سرود بزرگسالان غدیر در کنار ضریح امامزاده شعیب(ع) با خوندن سرود *آقای مهربان* از خجالت آقا صادق و مهموناش در اومدن و رفاقت رو در حقش به کمال رسوندن!

یکی از دوستان دانشگاه وقتی فهمید که صادق شرط ضمن عقدش رو خوندن بخشی از خطبه غدیر گذاشته، برام پیام نوشت:"این شدت غدیری بودن شماها خیلی شگفت انگیز و جالبه برام👌😊" فکری کردم و توی جوابش فقط یه جمله نوشتم:" حافظ به خود نپوشید این خرقه‌ی می آلود... "

با خودم فکر می‌کردم چی‌شد و کی بود که دست ما رو گرفت و کشید تو دل این ماجراها؟ چی شد یکی مثل من که تا دو سال قبل، عید غدیر هم یه عیدی بود براش مثل بقیه اعیاد و نهایتا دیگه شب عید غدیر یه هیئتی می‌رفتیم و شربتی میخوردیم و تمام، یهویی و ناخواسته خودم رو غرق در زیبایی‌های غدیر دیدم. جواب این سوالا رو نمیدونم ولی آی اونی که هوامو داشتی و بهم اجازه دادی که تو هوای غدیرت نفس بکشم، هرجاکه هستی همچنان دعاگوی ما باش.

آقا محمدصادق صفایی! خدا رو چه دیدی! شاید روزی رو دیدی که دیگه ما نبودیم بیاییم اینجا از خاطرات غدیر بنویسیم ولی اگر یه وقت گذرت به بالاسر قبر ما افتاد، بشین و یه فاتحه بخون و بگو :" این همون رفیقم بود که روز عقدم برام خطبه‌ی غدیر رو خوند..." ❤

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *