زمین زیر پای بعضی ها سفت نیست

شومینه موجود به درد بخوری ست. یک چیزی درونش دائما زوزه میکشد و خودش را به رخ میکشد که یادت نرود چقدر سرد است،که باید نزدیکش بمانی و نگاهش کنی، اما آتش را که به خانه بیاوری به جانت می افتد.

یک روز که سرما صدای همه ی استخوان هایت را دربیاورد و شروع کنی به ترک خوردن حرف های من را میفهمی. آتش باید در چشم های آدم شعله بکشد. یک روز که خانه هست، خانه شومینه دارد. یک روز که من نیستم.

هر وقت که این داستان های شومینه ای را برایت میگفتم سرت را بلند میکردی و با یک جمله همه اش را به باد میدادی. " شومینه جاگیره تو خونه . میشه جاش تلویزیون گذاشت."

شومینه برای تو با چوب اسکی معنی میداد. شبیه فیلم هایی که هیچ وقت تا آخر نمیدیدی. میگفتی " برای ما که باید کفشامونو بذاریم کنار بخاری که خشک بشه شومینه داشتن مسخره ست." من اما همه ی زمستان های عمرم درون بخاری گیر کرده بود.

تو خیال بافتن را دوست نداشتی. پایت روی زمین سفت بود و دودوتایت همیشه چهارتا میشد. هربار که وسط خیال بافتن دستت را میگرفتم آنقدر من را میکشیدی پایین تا روی همان زمین سفت با بخاری های به درد بخور و واقعی کنارت بایستم.

حالا هربار به بخاری گوشه ی خانه نگاه میکنی آتش درون سینه ات شعله میگیرد. تلویزیون را روشن میکنی و به همه ی دنیا بد و بیراه میگویی. همه ی زمستان را نق میزنی. برای آن که هست. برای من که نیستم.

زمستان درون سرت مچاله شده و من لیوان چای را به گونه ام چسبانده ام و جلوی شومینه به آتش درون سینه ات خیره شدم.

تو هنوز هم خیال بافتن را دوست نداری اما زیر پایت دیگر سفت نیست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *