زمان مرگ ۱

ضربان قلبم تند می زد. بعد از شنیدن آن صدای ترسناک از خواب بیدار شدم و نفس نفس می زدم. باد سردی روی عرق پیشانی من نشست، اما یادم افتاد که تمام پنجره ها را بسته بودم. تپش قلبم را که تقریبا به سطح پوستم می رسید حس می کردم. دستانم می لرزید و باد پرده را تکان می داد. دلم می خواست زودتر از آن خانه لعنتی فرار کنم اما می ترسیدم چون در اتاق باز شده بود و من همیشه در اتاق را پشت سر خودم می بستم. نگاهی به ساعت انداختم و دیدم ساعت دو شب است، می خواستم پدر و مادرم را صدا کنم که ناگهان یادم افتاد آنها به مسافرت رفتند و تا چند روز دیگر بر نمی گردند. تلفنم را از کنار تختم برداشتم و به دوست صمیمی ام زنگ زدم و از او خواستم خودش را فورا به خانه من برساند. ناگهان صدای زنگ در را شنیدم اما او کلید نداشت. با خودم گفتم چگونه می تواند خودش را با این سرعت برساند در حالی که خانه آنها کیلومتر ها دورتر است. زنگ در دوباره به صدا در آمد و ترسم چند برابر شد چون صدای باز شدن در را حس کردم. چند ثانیه ای سکوت مطلق حکمفرما شده بود و خواستم بخوابم که صدای خش خش ناخن های بلند روی دیوار به من این اجازه را نداد.

ناگهان با صدایی از خواب پریدم. هنوز صبح نشده بود. نگاهی به ساعت انداختم چند دقیقه ای به دو مانده بود. پنجره باز بود، در اتاق هم همینطور. جیغ بلندی کشیدم. در اتاقم با سرعت باز شد و پدر و مادرم با نگاهی بهت انگیز به من خیره شدند. مادرم به سرعت نزدیک تختم شد و دستم را گرفت و از من پرسید: حالت خوبه عزیزم؟ با چشم های گریان سرم را به نشانه تایید تکان دادم.

دوباره از خواب بلند شدم، چشم هایم می سوخت، هنوز ساعت دو نشده بود. عصبانی شده بودم پس از اتاق بیرون آمدم و ناگهان جسمی در راهرو دیدم و با نور خیره کننده ای از خواب برخاستم.

دیگر تحمل نداشتم. کاتر روی نقشه های ساختمانی ام را برداشتم و در قلبم فرو کردم. درد شدیدی حس می کردم اما خونریزی نداشتم، دوباره به خواب نرفتم. خون به فواره زدن روی تختم شروع کرد.

سر از خواب برداشتم اما دیگر صبح شده بود. خوشحال شده بودم اما درد شدیدی در قفسه سینه و قلبم حس می کردم مثل ریخت آب جوش روی سینه و قل قل زدن در قلبم، بدنم کوفته شده بود و خسته بودم اما دیگر همه چیز تمام شده بود و با خیال راحت رفتم تا لباس هایم را بپوشم اما هیچ لباسی در کمد نبود.

به دوست صمیمی ام زنگ زدم و ماجرا را از بیخ و بن برای او شرح دادم. او به من گفت: اتفاقا دیشب از شماره تو به من تماس گرفته شده بود و من تلفن را برداشتم ولی فقط صدا های نامفهومی می شنیدم. دوباره عصبانی و مضطرب شدم. از او خواستم که به دنبال من بیاید و چند لباس هم به همراه خود بیاورد.

درد در قفسه سینه من شدیدتر شده بود به طوری که نفس کشیدن دشوار بود، دست چپم را به چارچوب در زدم و دست راستم را روی قلبم گذاشتم و آن را می فشردم. نمیدانم چرا ولی آن لحظه احساس کردم این کار کمی از درد من می کاهد. حس می کردم کسی از پشت ناخن های سیاه و بلندش را در قفسه سینه من فشار می دهد و دیگر چیزی حس نکردم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *