روز ۹۹۲۲ از زندگی من

بعضی اوقات دلم می‌خواهد از خودم فاصله بگیرم و انقدر خودم را از نزدیک نبینم. این حس را وقتی فهمیدم که یک نفر را در ایستگاه قطار دیدم داشت کتاب می‌فروخت، چند لحظه‌ای باعث شد من از خودم فرار کنم و به یک نفر دیگر فکر کنم. واقعا برای چند لحظه یادم‌ رفت چه جهنمی در ذهنم برپاست. مغزم می‌توانست زیر سنگر یک نقطه امن یک نفس راحت بکشد.

البته حیف که فقط بهتر است برای چند لحظه از دور آدم‌ها را ببینی، چون وقتی نزدیکشان می‌شوی آنقدر چندش‌آور نشان می‌دهند که دوست داری برگردی به جهنمت و کپ مرگت را همانجا بگذاری. البته من به این خاطر نبود که نرفتم سر صحبت را باز کنم. واقعا از حرف قشنگ شنیدن و قشنگ حرف زدن خسته بودم.

ساعت مترو ۱ و نیم را نشان می‌دهد و من در شیشه قطار روبرو تصویر خودم را میبینم که از مردم داخل مترو قابل تشخیص نیست. ای کاش بیشتر می‌توانستم به دختر کتاب فروش داخل ایستگاه فکر کنم.

آدم‌های خسته و آویزان از میله‌های قطار که به رسیدن فکر می‌کنند و من به نرسیدن. از نرسیدن می‌ترسم ولی سعی می‌کنم با شجاعت زنده بمانم‌.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *