روایتی از مسخ شدگی

به خاکستری از گلوگاه شعرم

به دیوانگی در شبانگاه دیرین

به رفتن به فردا، و دیروزِ رفته

به دروازه هایی به ابعاد نفرین

به زنجیرِ بر پا شبی خو گرفتم

تو را درد، در درد، در درد خواندم

به حافظ، به سرخی، در آن شام‌یلدا

تو را در سرم آیه‌ی سرد خواندم

شبی، ساحلی، اشکی از دل سپردن

به امواج آرام در بطن دریا

خودم را سپردم، و ترحیم روحی

در آیینه پیداشد، از صبح فردا

به شعری و رقصی و آغوشی از شک

به آن نطفه ی خام در متن تصویر

درون منی گنگ و نا آشناتر

تپش های قلبی سبک، خالی و پیر

که زاییدمش در سرم بعد تو

به آن طفل بیگانه ی در وجودم

به جسمش و روحش به بغضی که او بود

حصاری کشیدم، که این، من نبودم

#مغزنوشت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *