دیدم

زمین بار غم خود را گریست و سطوح آسمان را خیس نمود، مردگان وارانه با چپاولی هرکدام به سویی قدمزنان زنان زنان در حال حرکت بودند

گل آفتاب گردان رو به مهتاب نموده بود و سرش پایین
پرندگان نیز حتی سیر نزولی را در پیش گرفته بودند

برگ هایی که بویی از تعلق نداشتند رقصان به بالای سقف پیموده بودند

تمامی اینها را نظاره گر بودم که تجلی فاجعه ای دهشتناک بود

اما پس از گذشتهایی نه چندان بلند نه چندان بسیار کوتاه نشانم دادند و من دیدم که خودم وارانه ام خودم برعکس میبینم و میچینم. . .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *