دلبر

هدفدار از خانه خارج میشوم.

به قصد رفتن به مقصدی، ملاقات با کسی،ولی نه هر کسی.

هندزفری با منتهای صدا، هیچ صدایی نمیشنوم، به جز بیس آهنگ در گوشهایم.

آدمها را میبینم، از کنارم میگدرند، بدون اینکه به یکدیگر نگاهی کنیم، با احتیاط برای تماس نداشتن با کسی که از روبه رو میاید، کسی که از کنار میگذرد و کسی که از روبه رو عبور میکند.

همگی محو و با ته رنگی خاکستری، از کنار هم بی اعتنا و بدون نگاه کردن به دریچه‌ی حضور هم ( چشمها) نگاهی کنیم.

گاهی اما نگاه میکنم، به صورتها، به دریچه های حضور،چشمها، به رنگ آدمها، که منظور رنگ لباسها نیست، هر کسی رنگی دارد، و گاهی جز همان خاکستری نمیبینم، گاهی آلبالویی پررنگ، گاهی زرد فسفری، گاهی سبزآبی.

به مسیر تا رسیدن به مقصد ادامه میدهم، و می بینمش...

کسی را که برای دیدنش رفته‌ام.

پر نور و پر رنگ، به دریچه های حضورم نگاه میکند، حتی از فاصله‌ی دور. حسش میکنم.

لبخند میزند، حاکی از، دیدمت!

لبخند میزنم که، دیدمت!

همه جا محو است اما شلوغ، شوقی درون شکممشکل میگیرد، از ناف شروع میشود و تا گردن بالا میاید.

جلوتر میرویم، نور بیشتر میشود، دیگر جایی، کسی را نمیبینیم.

به نور نزدیکتر میشوم، نزدیک تر...

با ولع نور را به آغوش می کشم و عطرش را نفس میگیرم

این تویی ... تویی که دریچه‌ی حضورم را میبینی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *