در زندگی بعدی می خواهم "رنج" باشم

بوی غربتِ دشت های باران ندیده. امیدی تشنه کام درگلوی عمیقِ "عدم". انعکاس دریاها در آه های پهناور. اعترافِ "جاشوها" به نیافتن جزیره ی خوشبختی. فراموشیِ مهلکِ مرضِ بدخیمِ آزادی. طعم شورِ زخم های "خزر". رسوبِ زبان، در دهانِ کثیفِ عدالت. آوایِ شومِ چوبه های کهنه ی اعدام، در عبور نسیم سحرگاهان. اراده ای تبخیر شده، در نفس های آرامِ مرگ های نفیس. لحظه ی عبور کِرم های شریف، از روح های فرسوده، درونِ شرمِ مرطوبِ خاک. صدای شیون ارواحِ گمشده در بغض های مکرر...

می خواهم بار زشتی های جهان را، از دوش زندگی بکاهم، دستانِ نامستورِ مقطوعِ "حق" را، در سینه ی افق، به پرواز در می آورم، خشم دستان مستور استبداد بر تابوت من میخ می کوبد...

امین رحمتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *