خودم و خودت

°

حاج ممد داماد مهدی اژدری بود. مردی پنجاه و چند ساله، قد بلند، چهارشونه، کچل، مهربون، محترم، خوش خنده، چشم و دل پاک، دنیا دیده، با مطالعه و به شدت با محبت.

حاج ممد از اون دسته آدما بود که کسی نمیتونه به همشون بریزه. از اون آدمایی که عنانشون دست خودشونه. راحت از همه چی میگذرن و رد هیچ جفتک و لگدی رو صحرای پهناور دلشون نمی مونه. هیچوقت از کوره در رفتنش رو ندیدم، همیشه اون تو بود‌.

روی لبش همیشه خنده بود و روی پیشونی بلندش پر از قطره های درشت عرق که صورت دوست داشتنی‌ش رو سفید تر و تازه تر نشون میداد. انگار همین الان شستتش.

از اون دسته آدمایی که هر چی بگردم نمیتونم ایرادی تو وجودشون پیدا کنم. همه چیشون به قاعده و به جاست. هر کاری رو در جای خودش انجام میدن و هر حرفی رو در جای خودش میزنن. آداب رو به بهترین نحو یاد گرفتن و به ساده ترین شکل ممکن زندگیش میکنن. پشت و رو ندارن، یه رو دارن و اون رو، زیباترین رویه ایست که خدا تابحال برای آدمی خلق کرده.

هر بار بهم زنگ میزد و میگفت پارتیزانی داریم میریم شمال، میای؟ میگفتم من چی بیارم، میگفت همه چی هست، تو فقط خودتو بیار. خودتو نداریم.

.

.

میدونستی امروز وارد آخرین خرداد ماه قرن چهاردهم شمسی شدیم؟ میدونستی تنها دویست و هفتاد و چند روز مونده تا وارد قرن پونزدهم بشیم؟

واسه ورود به سده جدید، تو رو نمیدونم چی میخوای با خودت بیاری، ولی من خودم هم نمیارم با خودم. میخوام چیکار، تو هستی دیگه‌ بار اضافه واسه چی بردارم؟

فقط خوابهایی که برات دیده‌ام رو با خودم میارم.


به نظرت اگه اسمم تو تاریخ ادبیات بیاد، میگن؛ پسر بچه دیوانه و افسانه پرداز قرنهای چهاردهم و پانزدهم شمسی که زندگی را ساده می پنداشت؟

یا میگن؛ عروسک پارچه ای ارزان قیمتی که با کوچکترین بهانه ها شاد و با دلتنگ شدن گنجشکی، دل خوش باورش میگرفت؟

یا میگن مداد خوش باور خیالباف سیاهی که از دوستت دارمی زاده و در کنارم بمانی دفن شد؟


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *