خاطره ای از یک روز بهاری


یک روز صبح به اتفاق خانواده ومادر بزرگ باکلی خوشحالی خودمون رو جمع وجور کردیم وتصمیم گرفتیم بریم اطراف شهر زیبایمان به قصد تفریح وساعتی دور هم بودن از خانه بیرون زدیم در کنار مادر بزرگ وبچه ها میتونست روز عالی برای من باشه اما متاسفانه بین راه حال من بدشدمادر بزرگ خواست که برگردیم اما دوست نداشتم تفریح بچه هارو خراب کنم خلاصه رفتیم و رسیدیم چه جای با صفایی بود پراز سبزه وگلهای سقایق کوچک وبزرگ گلیم پهن کردیم وچای وپنیر وخلاصه یه صبحانه مشتی وبیابانی صرف نوش جان کرویم بوی عطر سبزه ها وگندمزار آدم رو به وجد میاوردکمی بعد پسرم توپش روبرداشت وشروع کرد به بازی همینطور که بازی میکرد یهوی توپش افتاد وسط گندمزار رفت که بیاره اونور گندم زار تپه ای از توله دید باخوشحالی گفت مامان ببا ببن اینجا چفدر توله هست مادر بزرگ هم که عشق توله بود تا خود ظهر شروع کرد به چیدن اون روز به مادر بزرگ بیشتراز همه ما خوش گذشت چقدر توقع پدربزرگ ومادربزرگ ها از بچه ها شون کمه یه برون رفتن ودر ‌کنار بچه هاشون بودن از هر چیزی براشون باارزش تره من که عاشقشونم ودستشون رو میبوسم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *