بیست کیلو چاقتر، هزارکیلو سنگینتر

من، گروهبانیکم محمد مهدی ولی‌زاده، یکسال عجیب رو گذروندم. بعد یکسال بیست کیلو وزنِ اضافه روی زانوهام حس میکنم و هزارکیلو روی سینه. زانوهام تحمل بیست کیلو اضافه وزنو دارن، ولی اون هزار کیلو اضافه وزنیه که تن ام رو روی زمین میخ کرده. دو هفته ی دیگه لباس ارتش رو از تنم درمیارم و لباسای قدیمم رو تن میکنم، دو هفته ی دیگه پوتین از پا میکنم و پای برهنه قدم میزنم. آهسته آهسته قدم میزنم.

دوماه بعد کمی لاغرتر، با بدنی سالمتر میدوم. به سختی و با نفس تنگ میدوم، میدوم توی شهر دودزده ی کثیفم. میدوم دنبال زندگی، دنبال کار، دنبال آدم هایی که توی این سال های دوری منتظر رسیدنم نایستادند و رفتند.

یک سال بعد زانوها راحت شدن، بار اضافه ای ندارن، میدوم سریعتر از همیشه، احتمالا توی همون شهر دودزده ی کثیف، با کسایی که بهشون رسیدم یا به من رسیدند.

یکسال یا صد سال بعد، هرچقدر چاق و لاغر، هرچقدر کند و تند، وزنه ی هزارکیلویی روی سینه هنوز سرجاشه، سنگینتر از همیشه. دویدن چاره ی کار نیست. ولی مرگ، تنها چیزیه که وزنه هزارکیلویی رو از روی تن ات برمیداره، که اگر برنداره، جنازه ات رو چطور بلند کنند؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *