بهانه

بهانه,

دنبال بهانه ای می گشت برای نوشتن,

دنبال راهی برای بیرون کشیدن لغات متروک و گم شده ی اعماق ذهنش,

دنبال فرصتی تا بتواند دست کلماتی را که مدتها بود در اعماق برکه ذهنش گرفتار رسوب شده بودند و در تاریکی و سکون به گل نشسته بودند را بگیرد,

می خواست دست آنها را بگیرد,

با غریق نجاتی و یا شاید هم با قلاب واژگان گیرِ قلمش همچون ماهی های غرق شده ی برکه، آنها را نجاتشان بدهد.

تا برخلاف ماهی های حوضچه و یا رود به آنها زندگی ببخشد,

و اجازه ندهد که از چرخه اکوسیستم واژگان فکری او خارج شوند,

در تلاش بود تا با هر زحمتی شده آنها را به چرخه ی لغت نامه ی ذهنی خودش وارد کند برای چرخاندن چرخه ی گردونه تخیلاتش.

به دنبال فرصتی بود تا در صندوقچه لغات کهنه ای که مدت ها بود در گوشه ای از خزانه لغتدان ذهنش جا خوش کرده و گرد غربت بر آن نشسته بود، زندگی ببخشد.

اکنون بازه ای از زمان است که می تواند فرصت خوبی باشد برای شکار کلمات و می شود به آرامی یک به یک آنها را انتخاب کرد و بیرون کشید و به ترتیب در صفوفی منظم ردیف کرد,

البته کمی هم چاشنی خلاقیت لازم دارد و البته که بدون گرد تجربه رنگ و بویی نخواهد داشت و به مذاقق هیچ انسانی خوش نخواهد نشست.

این شد که مشغول شد به انتخاب واژگان و آنها را یک به یک از انواع مختلفش را برداشت،

در جمع آنها همه نوعی کلمه می شد دید،

دو رنگارنگ، کوتاه، زیبا، قدیم، جدید و ... .

خلاصه تنوع زیادی در آنها وجود داشت.

در نگاه اول همه خوب و زیبا به نظر می رسیدند.

خوش رنگ و لعاب,

شروع کرد و مشغول شد به چیدن آنها در کنار هم،

بعد از مدتی فکر کردن و نگاه کردن به پشته کلمات,

خیلی دوست داشت که داستانی را برایشان رقم بزند,

اما چه داستانی,

خودش هم نمیدانست که قرار است چه خوابی برای کلمه ها باید ببیند و آنها را چگونه و به چه ترتیبی پشت سر هم قرار دهد؟

آیا با آنها داستان سرایی کند؟

شعر بسازد؟

جمله علمی بنویسد؟

خبری را که شنیده است و میداند درست است درج کند؟

اما!

خودش هم نمیدانست!

حیف از این همه لغت جورواجوری که جلوی دستش جمع شده بود،

فکر کرد و فکر کرد و... .

و داستانی اینگونه نوشت.

هوایت همیشه هوای دیگری است و حال دیگری هم می طلبد,

در بازی دلگونه های بشری در همین هوایت، همین قلبها را می بینیم که سرتا پا چنان محو و محسور بازی و رقص تصاویر بر تکه آینه های حک شده بر دیوار حرمت است که مجموعا تجلی گر عالم دیگری است،

اکنون چه زیبا تصاویر با ظاهری چهل تکه در گلبرگهای گلهای آیینه ای سوار بر نقش و نگارهای حرمت دل را به زنجیر می کشد و با خود می برد,

چنان در خود گم و دور است که یارای مقابله به مثل بودن را برای دیگری نمی گذارد,

در این حال خود درونی ام را می بینم که چگونه در نگاره های نقش بسته ی در و دیوارهایت گمگشته ایست که حال از گم شدنها در خودی دیگر رخ می نماید و با چهره ای متفاوت تر از گذشته ظاهر می شود.

خرده های شیشه ای نصب شده ی دیوارهای حرم در دیوار دلها قلاب می شود و آن را بارها و بارها به تکه آینه های حریم حرم متصل می کند,

و این قلاب کردنها چنان مستحکم است که با هیچ تکانشی از جا در نمی آید و در دیوارهای منقش برای همیشه جا خوش می کند و اینست عظمت رحمت خداوندی ات,

و انعکاسی از این جمله است که می گوید:

یار از در و دیوار در تجلی است یا اولی الابصار.

به هر طرف که بنگری خدا را می بینی.

" اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا عَلیِّ ابنِ موسیَ الرِّضا".


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *