بغض گلوی تاریخ

 صدايت را سينه سرخان و چکاوکان تاريخ بر دل نگاشته‌اند تا سر از قهرماني عشق درآورند.

گل‌هاي بنفشه از صداي تو روييدن گرفته‌اند و شبنم‌هاي اشکبار با لحن تو تن به آفتاب سپرده و عروج کرده‌اند.

 قلب تو، بازتاب سخن‌هاي بي ريا و سربلند است که بي‌دريغ در باد مي‌پيچد و خواب را در گوش گران غفلت مي‌شکند.

زمين اگرچه در اشغال زمستان سکوت و مرگ باشد، نفس‌هاي تو کافي است تا بهاري شود براي رستاخيز دلاوران زندگي.

مناجاتي بخوان به درگاه نور تا تمام سنگين دلان نعره‌هاي توبه برآورند و لبريز از بغض و انابه شوند. نيايش تو، تمام خاک را در محاصره اقرار عشق گرفته است. عيار شرافت و طهارت، قانون دعاهاي توست؛ کتاب هدايتي که رد پاي سجده و سجاده و وصاياي جاودانگي تو را در واژه‌هايش ذخيره کرده.

<** ادامه مطلب... **>

يا امام سجاد! اي حقيقت سجده! آسمان، سجاده خيس تو بود، هنگام که باران را مي‌سرودي و چه عارفانه، کلماتت فانوس شب‌هاي مناجات عاشقان شد!

اي نفس جاري نيايش! اي آينه جمال! سجاد سجده‌هاي طولاني! رفتي و خاک، هنوز در حسرت بوسيدن پيشاني آفتابي‌ات مانده است. عاشورا، شناسنامه رنج هاي بزرگ تو و بقيع، نشاني آخرين پرواز توست.

 بقيع! کبوترانت را بگو بغض و درد هنگامه عاشورا را بر خاک تب‌آلود تو جاري کنند که گلوي فشرده سجاد عليه السلام، هنوز در خيمه‌هاي شعله‌ور کربلا مي‌سوزد.

اي مدفن خورشيد! از آن روز که پيکري چنين پاک را در خود پذيرفتي، سينه‌ات آسماني وسيع شد که پر ستاره‌ترين کهکشان‌ها در تار و پودش متولد شدند.

عرشيان به ستايشت برمي‌خيزند و جاده‌هاي عبوديت، گام هاي يکتاپرستي‌ات را تا ابد بر چشم مي‌گذارند.

ديگر خردسالي هيچ کودکي تو را به ياد خشکسالي لب‌هاي لرزان برادرت نمي‌اندازد.

 ديگر زلال هيچ آبي تو را مسافر خاطرات عطش پدرت نمي‌کند و هيچ گل و سبزه‌اي تو را به باراني بي‌وقفه بر ياد لحظه‌هاي بي‌سايگي و غربت عمه و همراهانت وادار نمي‌کند. حالا ديگر کسي براي لحظه‌هاي اسارتت خدا را شکر نمي‌کند.

چه خوب رد اين خون را دنبال کرده بودي که عطر رسالت بي‌پايانت در هر کلمه خطبه جريان پيدا کرده بود!

تو مي‌گفتي ومرداب بي‌تلاطم شام از خطابه‌هايت به خروش مي‌آمد.تو مي‌خواندي و آفتاب حقيقت از هر رخنه اين پرده‌هاي بي‌روزنه آوار مي‌شد بر سر شب.

ذوالفقار سخن را از نيام برکشيدي و بر فرق وجدان تاريخ فرو کوفتي.

اينک گاه سفر فرارسيده! سفر به خير، اي ادامه تاريخ کربلا!

سفر به خير، اي چشم هاي گريان شب نشينان عاشق، در باديه عطش و خون!

سفر به خير، اي قافله سالار دست بسته نينوا. اي تعزيه دار علم‌هاي خونين و نيزه شکسته‌ها!

مي‌روي و خاطرات زيستن تو، شوکراني است در گلوي تاريخ.

مي‌روي و دست‌هاي دعايت، در لابه لاي خاموشي شب ها گم مي‌شود؛ چون نجواي شبانه‌ات در تاريکي کوچه‌ها.

و امروز، مدينه، تعزيه‌دار چشم‌هاي خستگي‌ناپذير و دست‌هاي گرم توست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *