بدشانسی های واقعی من از تولد!

سللللللللللللللللام و درود به کاربران ویرگول امیدوارم هر جایی هستید خوشحال خندون و دلتون شاد باشه .
من علیرضا هستم و 24 سالمه اهل یه شهر کوچیک هستم خیلی کوچیک!
خب امروز میخوام درمورد بدشانسی هام تعریف کنم اصلا بزارید اول یه تعریف از شانس بکنم و بعد بریم سراغ داستان منه بدبخت.

شانس: همان اقبال یا بخت است؛ چه بد باشد یا خوب. آنچه به‌عنوان شانس رخ می‌دهد، خارج از کنترل فرد است و بدون توجه به اراده، قصد، یا نتیجهٔ مورد نظر است.
این من بودم ;) اخه خیلی شبیه بچگیام هست خخخخ
این من بودم ;) اخه خیلی شبیه بچگیام هست خخخخ


بدشانسی در تولد :|

بزارید از ابتدای بچگیم بگم اولین بدشانسیم به دنیا اومدنم بود ما دوقلو هستیم و من اول به دنیا اومدم دوست داشتم دومی باشم :( امیدوارم دلیل به دنیا اومدن شما هم مثل من یه تشکر ساده از قرمه سبزی نباشه?

بدشانسی تو دوران راهنمایی

خب بدشانسی بعدی من این بود که تو دوران راهنمایی به معدل های بالای 17 جایزه میدادن و من معدلم 16/99 شد . و این استارتی بود بر بدشانسی من و همینطور تا الان هم ادامه داره ( امیدوارم شما هم مثل من نباشید ).

بدشانسی تو دبیرستان

مورد بعدی رو نمیدونم بدشانسی بزارم یا چی اما وقتی رفتم مدرسه دیدم مدرسه تعطیل بود! و من اشتباهی تو یه ساعت دیگه رفته بودم برای امتحانای آخر سال و اون سال نتونستم تو شهریور قبول بشم و یه سال دیگه اون پایه رو خوندم.

بدشانسی بعدیم این بود یه روزی داشتیم از دیوار مدرسه فرار میکردیم ناظم پای منو گرفت منم از ترسم پامو تکون میدادم و محکم خورد تو صورتش و از حرصش منو محکم کشید افتادم پایین و .... دیگه بقیشو تعریف نمیکنم :|

بدشانسی تو دانشگاه

خب من نمیخوام در مورد این توضیح بدم فقط بدونید از دانشگاه اخراج شدم و رفتم خدمت با درجه سرباز صفر و ماتحتم سر پست های گاها طاقت فرسا جر خورد.

بدشانسی تو مراسم تقسیم ارث انگار ارث پدرشونو من بالا کشیده بودم!

مورد بعدی هم تو 17 سالگی بود که من وقتی داشتم وارد خونه مادربزرگم میشدم و از خدا بی خبر که داداشم و پسر عمم دارن فیوز برق رو میزنن وارد راهرو شدم و همه یهو دویدن به سمت راهرو و اولین چیزی که دیدن من بودم و خیلی عادی همه شروع کردن به کتک زدن من :) چیز زیادی یادم نمیاد اما جمع رسمی بود در مورد ارث و میراث و همه اعصابشون از جای دیگه داغون بود و رو سر من خالی کردن اما دقیق یادم نمیاد اما یکی با دمپایی داشت میزد تو اون تاریکی ! خدا ازشون نگدره تا من بیام ثابت کنم کتک رو خورده بودم .

بدشانسی در استخدامی

مورد بعدی در 18 سالگی بود موقعی که من تو آزمون استخدامی یه جایی ثبت نام کرده و بودم و خواب موندم :|

بدشانسی تو سربازی

بدشانسی من تو خدمت سربازی ادامه دار بود و تمومی نداشت بماند که سر سیگار خفت میشدیم و غیره یه روز هم که مرخصی اومده بودم تقویم گوشیم نمیدونم چش شده بود که من یه روز دیرتر رفتم و از خدا بیخیر که دژبانی دفترچه رو گرفت و تازه فهمیدم چه غلطی کردم و یه سره از همونجا رفتم بازداشتگاه و 3 روز اضافه خدمت خوردم .

بدشانسی تا همین امروز

بدشانسی من تا همین الانم تمومی نداره و یه دخدر بد قیافه عاشقم شده و من نمیدونم چطوری بهش بگم تو مثل بکشه می مونی و منم مثل واشر سرسیلندر پیکان وانت و ما وجه مشترکی نداریم و از این داستانا ... آخرین بدشانسیمم این بود گوشیمو گم کردم.

خلاصه شماها هم اگه از بدشانسی تون برام تو کامنت ها بگید خوشحال میشم یکم همدردی کنیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *