با سرعت نور محو می شوند

همیشه همه چیز همانطور که تو می خواهی نمی شود

چیزهای خوب همیشه تکرار نمی شوند

و گاهی بعضی از این آدم های مهربان می آیند تا وابسته ات کنند و بعد...

خیلی زود، خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کنی، می روند...

با سرعت نور محو می شوند

گاهی آنقدر تنها می شوی،

تنها می شوی که نمی دانی کجای زندگی ایستاده ای

کجای سی سالگی یا چهل سالگی یا حتا خیلی کمتر از این سن های قرار دادی

باید یاد بگیری که همه چیز این دنیا قرار دادی است

آن وقت است که می بینی خودت هم جزئی از این قرار داد از پیش تعیین شده هستی

آن وقت است که تازه می فهمی هیچ کسی جز تو، خودِ تو وجود ندارد

چرا که تو تمام آن چیزی هستی که باید باشی

تو خودِ هدف هستی

تو به کار هیچ آدمی جز خود نمی آیی

آن وقت است که باید یادبگیری جز برای خود زندگی نکنی

آیینه ها دروغ نمی گویند

تو آیینه ای هستی برای آینده ای که هیچ قرار دادی ندارد

جز بودنت...

آن وقت است که دلت می خواهد به آدم های زندگی ات بفهمانی نه قرار است برای کسی زندگی کنی و نه برای دل کسی باید از خودت بگذری

چرا که قراردادها بی اعتبارند

چون آیینه ها قرارداد ها را نقض می کنند

زندگی می کنی به قیمت آزادی ات

بی هیچ تعهدی، بی هیچ قراردادی

حریم ات را حفظ می کنی چون تو خود، پلک های سرنوشت خودی

به حال خود رهای شان کن و از هیچ کس نترس

که تو، خود آیینه ای

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *