باران…

ساعت میدود ... آسمان میبارد ...خانمان گاهی یکباره روشن میشود و بعد غرش آسمان ...میترسم ... من از صدای نهیب آسمان میترسم ... کاش آرام بگیرد ... باران خوب است اما صدای نعره باران گویی صدای گریه زنی است در تنهایی اش ... تنها که باشی هزار بار خودت را سرجایش مینشانی ... خودت را نهیب میزنی ... چشمهایت را وادار میکنی تا خواب ببینند ...نمیشود ... راستی درب های خانمان را هر شب هزار قفل میزنم اما تنها که میشوم تنهایی از هزار قفل درب خانمان هم رد میشود ... شنیده ای برای  یک عاشق یک کنج برای تنهایی هایش کافیست ؟

کافیست برای یک عاشق ... کافیست ...

#فرزانه_دوستی


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *