این یک سفرنامه نیست

قصد نگارنده ی این سطور بازگو کردن خاطرات روزمره از سفر نبود و نیست. اگرچه شادی ناخودآگاه و بی قصد و غرض نقبی زند بر راهی بس طولانی از سیر و سفری که به مشهد داشته است. گاه باید خود را به مسیری سپرد که از انتهای ش خبری به کف نیست. گاه شاید بهتر است راهی را در پیش گرفت و طی طریق کرد به قصدی که خود از آن آگاهی ای نداشته باشیم. این سفر نیز از همان جنس پیمودن هایی بود که ناخودآگاه و در آن اتفاق افتاد. آریف سفری بی بازگشت به آنچه که پیش از سفر بوده و هستم. سفری بی پروا با توشه ای به قدر تنی آزرده و فرتوت تا بلکه جانی دوباره یابد این روانِ خسته و قیرگون. سفری بی آغاز به قول شهیار ترانه ساز! در طول مسیر و در حین رانندگی فقط و فقط سایه هایی از درختان خیس باران خورده، تک و توک حیوانات پرسه زن در دشت های وسیع بی آب و علف، کوه های سترگ با کله های پوکِ سنگی تا رسیدن به کوهسنگیِ مشهد. رسیدن به کوهسنگیِ مشهد و دریافتن این موضوع که سکنی کجا می باید گزید در این شهر پر ازدحام، این شهر پناه دهنده به غُربا. کجای این خاک غریب می توان مأوایی یافت تا اندک آرامشی حاصل در واپسین روزها ی گذشتن از کالبدی بی انتها و انتها که فارغ گشته از خویش و سایر تن ها. سخن ساز کردیم در ابتدای این سطور بی سر و دُم که سفری از صفر و عدم آغاز گشت به روزی از روزهای قرنی که فرق های سر شکافته گشته است با تیغ بُرّنده ی فرقه ی فرقان! سایه ای می نویسد برای شما که تجربه ی تلخ کشته شدن افرادی پاک را به چشم دیده به واسطه ی کور دلی و کور رنگیِ بشرِ ناپاک که خود را به سان ترازویی می دید که جدا کننده ی حق از باطل بود به اَوانِ کودکی ی یک تفکر. آری، آری، سفر می بایست کرد تا شسته شود هر آنچه بر گُرده ها ست.

سفر به مشهد می تواند آرامش بخش باشد و روح افزا تا بتوان ادامه داد زندگی ی پیچیده ی قرن بیست و یک را. چشم دوختن به بارگاه طلایی امام رضا که غریبانه در این خاک آرمید و جلا بخشید آسمان این دیار را به واسطه ی جلوه ی جمال و حضورش. من، نگارنده ی این متن، در پی اسن بودم تا روزهایی را در جوار حرم مولای خویش آرام گیرم. فارغ از گشت و گذار در مشهد، زیبایی های برخورد با زائرینی که هر کدام از شهر و دیار خویش جدا شده بوند تا برسند به پابوسی امام رضا، حالی خوش را متبلور می کرد در پستوهای ذهن من. هر کدام شان حرفه ای خاص داشتند، هر کدام شان تجربیاتی داشتند، هر کدام شان درد دل هایی داشتند، هر کدام شان درخواستی داشتند و هر کدام شان دنیایی بودند به قدر زندی گی یک انسان. یادم می آید که با یکی از این زوار همکلام شدم برای لحظاتی؛ نگران این بود که چه سوغات ببرد برای عهد و عیال ش. آن دیگری دخیل بسته بود و می گفت تا حاجت روا نگردد دست از دعا برنخواهد داشت. کسی دیگر در پی خانه و کاشانه ای می گشت تا در طول سفرش به مشهد در آن سکنی گزیند. می گفت: می خوام نزدیک حرم باشم، می خوام پامو که از سوئیت می ذارم بیرون زود زود برسم دَم حرم. می گفت یه سوئیت اجاره ای پیدا کردم که نزدیک باب الجواد ه. با لهجه ی شیرین و ناب ش می گفت: "روزی ده بار سقاخونه اِسمال طِلا رو باید بیبینم تا روزم شب شه!". همکلام شدن با زوار که هر کدام فکری در سر و دردی در دل داشتند، مرا از خود بی خود می کرد و شعف انگیز تر اینکه چنان بی پیرایه و بی ریا سخن به میان می آوردند از زندگی و گذشته شان که گویی سالیان درازی ست ایشان را می شناختم. زیبایی این سفر در این بود که بدون نگرانی از اینکه کجا سکنی گزینم، چه سوغات به ارمغان برم خویشانِ خویش را، و چه کنم در پایان سفر، و آنان همدل شده بودم با سایر زوار که دغدغه ی ایشان، دغدغه ام شده بود. هنوز در فکر آن زائر اصفهانی هستم که اجاره سوئیت نزدیک حرم را هدیه ای می دانست از سمت پروردگار و تنها خواسته اش این بود که روزی ده بار "سقاخونه اِسمال طِلا " را ببیند. به خود باز گشتم در این سفرِ با بازگشت. بازگشتم به یاخته ی ابتدایی ی خویش و در یافتم که می توان زیباتر زندگی کرد و بود در میان دیگر آدمیان. "آرامش در کنار دیگران" نتیجه ی این راه بی پایان بود. زیبا بود و بی مانند در این دنیای پر هیاهو.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *