آیا فرصتی برای عاشقی هست؟







آخر شب شده و من خسته از کارها به سمت خانه می روم، قبل از رسیدن، از پرستار مادرم یک نخ سیگار

می گیرم و با خودم چند دقیقه خلوت می کنم.
من سیگاری نیستم و فقط با دود سیگار خیال پردازی می کنم و کمی هوای شب را آلوده تر.
توی آینه ماشین نگاه می کنم، هنوز جوان و پر انرژی هستم اما چند تار موی سفید خودنمایی می کنند.
به این فکر می کنم که با این همه وظیفه ای که در قبال خانواده برایم بوجود آمده، آیا فرصتی هم برای خودم می ماند؟
عشق نیاز به مراقبت دارد و من الان وقتی برای آن ندارم. از این شرایط ناراضی نیستم، چون هر چیزی در این دنیا علت دارد و فکر می کنم من هم در جای درست قرار دارم.
سیگار کشیدن الکی تمام می شود و به خانه بر میگردم.



اول بهمن 98




دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *